لیبرالیسم چیست؟

100
0

لیبرالیسم یکی از ایدئولوژی‌ها و فلسفه‌های سیاسی است که بر اصول آزادی فردی، حقوق بشر، برابری و دموکراسی تأکید دارد. این مکتب فکری در دوران روشنگری اروپا و در واکنش به سیستم‌های استبدادی و اقتدارگرای آن زمان شکل گرفت و در طول تاریخ به صورت‌های مختلفی تکامل یافته است. در ادامه، به برخی از ویژگی‌های اصلی لیبرالیسم اشاره می‌کنم:

ویژگی‌های اصلی لیبرالیسم:

  1. آزادی فردی
    یکی از اصول بنیادین لیبرالیسم، تأکید بر آزادی فردی است. در این دیدگاه، افراد حق دارند که انتخاب‌های خود را در زندگی شخصی و اجتماعی انجام دهند، به‌شرط آنکه آزادی دیگران را نقض نکنند.
  2. حقوق بشر
    لیبرالیسم به‌طور گسترده از حقوق بشر حمایت می‌کند. این حقوق شامل آزادی‌های اساسی مانند آزادی بیان، آزادی مذهب، حق انتخاب شغل و حق مشارکت در حکومت است.
  3. دموکراسی و حاکمیت قانون
    لیبرالیسم به‌طور عمومی از سیستم‌های دموکراتیک حمایت می‌کند که در آن قدرت به‌وسیله مردم از طریق انتخابات آزاد و عادلانه به دست می‌آید. همچنین، از حاکمیت قانون (rule of law) به‌عنوان یکی از ارکان یک جامعه عادلانه و آزاد دفاع می‌کند.
  4. اقتصاد بازار آزاد
    در اکثر دیدگاه‌های لیبرالی، حمایت از اقتصاد بازار آزاد مطرح است. این به معنی تأکید بر کاهش دخالت دولت در فعالیت‌های اقتصادی و اجازه دادن به بازار برای تنظیم عرضه و تقاضا است.
  5. برابری فرصت‌ها
    در لیبرالیسم، تأکید بر برابری فرصت‌ها وجود دارد. به این معنا که همه افراد باید فرصت‌های برابر برای پیشرفت و شکوفایی در جامعه داشته باشند، حتی اگر نتایج ممکن است متفاوت باشد.

انواع لیبرالیسم:

  1. لیبرالیسم کلاسیک
    این نوع از لیبرالیسم به‌ویژه بر آزادی‌های فردی، محدودیت‌های کم‌تر دولت و بازار آزاد تأکید دارد. برخی از اندیشمندان برجسته این مکتب عبارتند از جان لاک و آدام اسمیت.
  2. لیبرالیسم اجتماعی
    این نوع از لیبرالیسم به برابری اجتماعی بیشتر توجه دارد و در مقایسه با لیبرالیسم کلاسیک، از دولت انتظار دارد که در حل مشکلات اجتماعی و اقتصادی نقش بیشتری ایفا کند. به‌طور کلی، لیبرالیسم اجتماعی به مداخلات دولتی برای کاهش نابرابری‌ها و حمایت از اقشار آسیب‌پذیر جامعه اعتقاد دارد.
  3. لیبرالیسم نو
    این نوع لیبرالیسم معمولاً با تأکید بر سیاست‌های اقتصادی نوین، به ویژه در زمینه کاهش مالیات‌ها، تجدید ساختار اقتصادی و گسترش بازار آزاد شناخته می‌شود.

انتقادها از لیبرالیسم:

  • نابرابری اقتصادی: منتقدان معتقدند که لیبرالیسم می‌تواند منجر به افزایش نابرابری‌های اقتصادی شود، به‌ویژه وقتی که حمایت‌های اجتماعی و مداخلات دولتی کاهش یابند.
  • فردگرایی افراطی: برخی منتقدان می‌گویند که لیبرالیسم بیش از حد بر فردگرایی تأکید دارد و از اهمیت جمع‌گرایی، همبستگی اجتماعی و مسئولیت‌های جمعی غفلت می‌کند.

توضیحات مفصل‌تر در باب لیبرالیسم

متاسفانه توی ایران هم زیاد در مورد لیبرالیسم صحبت میشه اما کسی نمیدونه واقعا لیبرالیسم چیه. فکر میکنن همین که انسان به دنبال منافع خودش باشه و منافع جمعی رو در نظر نگیره اسمش میشه لیبرالیسم که در واقع این یک توضیح ساده انگارانه از لیبرالیسمه.

اصل اساسی لیبرالیسم از آرا و نظرات ماکیاولی شروع میشه و به نوعی تمام فلاسفه طرفدار لیبرالیسم از قبیل هابز، لاک، اسمیت، استوارت میل، کانت و حتی جان رالز متاثر از ماکیاولی هستن.

اما اگه بخوایم به صورت تخصصی تر بگیم پدر لیبرالیسم جان لاک هست. جان لاک در رساله خودش سه حق طبیعی رو بیان میکنه و معتقده این سه حق حتی پیش از تمدن هم با انسان بوده.

در زمانی که لاک اسمش رو میذاره وضعیت طبیعی. این سه حق عبارت اند از حق آزادی، زندگی و مالکیت خصوصی. آزادی و زندگی که مشخصه اما مالکیت خصوصی چطور؟ جان لاک معتقده در وضعیت طبیعی انسان ها حق داشتن میوه ای رو که جمع میکنن یا حیوانی رو که شکار میکنن رو در تملک خودشون بگیرن.

به این ترتیب مالکیت خصوصی معنی پیدا کرده. اما لاک به اینجا راضی نمیشه و میگه نه تنها اگر شما حیوانی رو شکار کنید اون حیوان متعلق به شماست بلکه زمینی که توی اون این حیوان رو شکار کردید هم متعلق به شماست. این جاست که مناقشه پیدا میشه.

جان لاک معتقده که اگر شما زمین، وسیله یا هرچیزی که در طبیعت وجود داره رو با کار خودتون بیامیزید. اون زمین یا وسیله یا هرچیزی که هست. متعلق به شما میشه به شرطی که به همون اندازه و با همون کیفیت از زمین یا هرچیز دیگه ای که هست برای بقیه هم باقی بمونه. از اینجاست که لیبرالیسم به شکل مدون ایجاد میشه.

اصل اساسی لیبرالیسم همین احترام به آزادی و مالکیت خصوصیه. اما مالکیت خصوصی یکی از وجوه کلانی هست که لیبرالیسم به دنبال اونه. همچنین لیبرالیسم انواع مختلفی داره.

به عنوان مثال لیبرالیسم حق گرا، لیبرالیسم منفعت گرا، لیبرالیسم نهادگرا، لیبرتاریانیسم، آنارکولیبرتاریانیسم، نئولیبرالیسم و… که هرکدوم به نوعی به دنبال ایجاد تناسب بین اخلاقیات و ازادی های فردی هستن. اما از این بین سه نوع لیبرالیسم هست که بیشترین نفوذ و ظهور رو در جهان دارن که اینجا با همدیگه مرور میکنیم.

لیبرالیسم منفعت گرا:

این نوع لیبرالیسم که تا اوایل قرن بیستم نمود بسیار زیادی داشت عموما تحت تاثیر نظرات فلاسفه ای مانند جرمی بنتهام، هابز، جان استوارت میل، توماس پین و اقتصاددانانی مانند آدام اسمیت، ریکاردو، ژان باپتیست سِی و مالتوس بود.

اصل اساسی این اندیشه اینه که اخلاق چیزیه که منفعت رو برای انسان به ارمغان بیاره. ادام اسمیت معتقد بود اون قصابی که برای شما گوشت میاره. دنبال اخلاقیات نیست. دنبال این نیست که فیض معنوی کسب کنه فقط دنبال منافع خودشه.

اگه هرکس دنبال منفعت خودش باشه به جامعه هم نفع میرسونه. البته علمای لیبرالیسم میدونستن که انسان گرگ انسانه (به گفته هابز) برای همین به وجود یک دولت حداقلی معتقد بودن.

دولتی که در عین حال که به کثرت گرایی و پلورالیسم احترام میذاره از حقوق مردم خصوصا حق مالکیت خصوصی هم حمایت کنه. جان لاک در توجیه دولت میگه که. از اونجایی که اگر هرکس بخواد به تنهایی از حقوق خودش دفاع کنه ممکنه تعارض بوجود بیاد پس وجود یک دولت لازمه.

اما دولت یک مشکلی که ایجاد میکنه کاهش آزادی های فردیه. یعنی پس از بوجود اومدن دولت از اون طرف خیلی از آزادی های بشر کاهش پیدا میکنه. جان لاک در توجیه این حرف هم میگه در واقع دولت آزادی ها رو کاهش نمیده. بلکه این برخورد انسان ها در جامعه به همدیگه است که آزادی رو کاهش میده.

اگر شما یک انسان در یک جزیره متروکه بودید هیچ قانونی برای شما وجود نداشت اما چون در یک جامعه به سر میبرید و در جامعه قاعدتا انسان هایی هستن که آزادی اونها هم به اندازه شما اهمیت داره پس تمام افرادی مقداری از آزادی شون کاهش پیدا میکنه.

دولت در اینجا فقط مواظبه که تعارضی پیش نیاد. اما از طرفی دولت یک سری حقوق اضافی هم داره. یعنی دولت حق گرفتن مالیات داره، دولت حق سربازگیری داره و… جان لاک در توجیه این حقوق دولت هم میگه. ما وقتی که از وضعیت طبیعی به وضعیت قانونی که دولت درش حضور داره حرکت کردیم قاعدتا یک سری حقوق خودمون رو به دولت اعطا کردیم تا دولت بتونه ادامه پیدا کنه و وظایفش رو انجام بده.

اما از طرفی دولت حق نداره بدون اجازه افراد از اونها مالیات بگیره یا اونها رو به جنگ بفرسته. بلکه موظفه نظر مثبت تمام جامعه رو هنگام گرفتن مالیات جلب کنه.

این خلاصه ای بود از اونچه بهش لیبرالیسم منفعت گرا گفته میشه. اگرچه این بحث خیلی مفصله و خودش یک تاریخ سیصد ساله داره که در چند خط نمیشه به طور کامل توضیحش داد.

لیبرالیسم حق گرا:

این نوع لیبرالیسم که عمدتا با نظرات ایمانوئل کانت و فیلسوف معاصر، جان رالز شناخته میشه. عمدتا بر وجه سیاسی لیبرالیسم تاکید داره تا وجه اقتصادی اون. در لیبرالیسم حق گرا ادعا اینه که دولت حق نداره قانون رو برپایه هیچ تعریف از قبل مشخصی از “خیر” قرار بده.

ایمانوئل کانت معتقد بود که انسان خودش میتونه راه خیر و نیکی رو پیدا کنه اما در اکثر موارد قانون مانعش میشه. پس قانون گذار حق نداره خیری رو به عنوان قانون مشخص کنه. البته جان رالز در کتاب عدالت به مثابه انصاف و نظریه عدالت خودش توصیه های اقتصادی هم کرده اما عموما ناظر به عملکرد دولته.

  چگونه دانشگاه بهتری داشته باشیم؟

به عنوان مثال جان رالز یک موضوع داره در مورد عدالت توزیعی. که چگونه امکانات و منابع باید بین تمام جامعه تقسیم بشه. در مجموع لیبرالیسم حق گرا به دنبال ایجاد روشی هست که علاوه بر تامین آزادی های فردی، منابع و منافع هم تا حد ممکن برای افراد فراهم بشه و به نوعی برابری برسن.

نئولیبرالیسم:

برای اینکه بدونیم نئولیبرالیسم از کجا پیدا شد باید بریم دهه 1930 جایی که رکود بزرگ گریبانگیر اروپا شده بود. رکودی که باعث مرگ هزاران نفر در آمریکا، روی کار آمدن حکومت های فاشیست در اروپا و آسیا، بی اعتمادی گسترده به کارکرد بازار و نابودی سرمایه شده بود.

مردم دیگه به لیبرالیسم اعتمادی نداشتن از طرفی راه حل کمونیسم به صورت بسیار جدی مطرح شده بود. در این زمان فردی به نام جان مینارد کینز راه حل هایی برای برون رفت از بحران ارائه داد. کینز دخالت دولت در اقتصاد رو تا حدود زیادی تئوریزه کرد و باعث ایجاد دولت هایی به نام دولت های رفاه شد.

خصوصیت دولت های رفاه این بود که علاوه بر استفاده از بازار آزاد، دست به توزیع ثروت هم میزدن و به دنبال کاهش نابرابری و بیکاری بودن. ایده کینز این بود که اگر دولت با ایجاد کسری بودجه تورم ایجاد کنه، این تورم باعث کاهش بیکاری میشه به این ترتیب که کارفرما تصور میکنه درآمدهاش افزایش پیدا کرده پس به استخدام افراد بیشتری دست میزنه و از این طریق به کاهش بیکاری کمک میکنه.

ایده دولت های رفاه در بسیاری از کشورها مانند فرانسه، انگلیس و امریکا پیاده شد. در واقع دولت رفاه نوعی باج دادن موقتی به مردم بود تا جلوی گسترش ایده های کمونیستی گرفته بشه. تا مردم از یک رفاه نسبی برخوردار بشن. این ایده تا دهه 1970 ادامه پیدا کرد زمانی که قدرت اتحاد جماهیر شوروی رو به افول گذاشته بود و دولت های غربی خطری از جانب این کشور و ایده های کمونیستی احساس نمیکردن.

از طرفی دولت های رفاه کارایی مناسبی هم نداشتن. این دولت ها باعث ایجاد تورم های بسیار بالا بودن به طوری که اگرچه کمک های دولتی در کوتاه مدت وضعیت مردم رو بهبود میبخشید اما تورم بالا دوباره باعث افت سطح زندگی مردم میشد. در این میان باز هم سرمایه دارها بودن که بیشترین سود رو میکردن چون همیشه در تورم ها، سرمایه است که ارزش خودش رو حفظ میکنه و حتی افزایش پیدا میکنه

در دهه 1970 دولت های رفاه سقوط کردن و مارگارت تاچر در انگلستان و نیکسون در آمریکا سرکار امدن. نیکسون به سرعت با وام گرفتن ایده های اقتصاددان نئولیبرال، میلتون فریدمن. دست به تغییرات اساسی در اقتصاد سیاسی آمریکا زد و حتی استاندارد دلار امریکا رو از طلا جدا کرد. کاری که جان مینارد کینز قویا تاکید کرده بود به هیچ وجه نباید رخ بده.

همچنین فریدمن استدلال کرد که تغییرات در کسری بودجه و تورم به سرعت خودش رو در کاهش بیکاری نشون نمیده برای همین دولت ها رو از ایجاد کسری بودجه متغیر منع کرد.

همچنین فریدمن به دولت توصیه کرد که به آزادسازی اقتصاد بپردازن و همه چیز رو به بازار ازاد بسپرن. از خطوط تلفن گرفته تا مخازن نفتی تا استخراج طلا تا زندان تا مدارس خلاصه هرچیزی که دولت برای ایجاد قانون بهش نیاز نداره رو به بازار آزاد بسپرن. در پی این تصمیم یک آزادسازی گسترده در اقتصاد آمریکا رخ داد. مزایده پشت مزایده. مناقصه پشت مناقصه انجام شد تا هیچ پروژه و کار اقتصادی نباشه تا دولت انجام بده.

در پرتو این سیاست های نئولیبرال اقتصاد آمریکا از دهه 1970 تا شروع هزاره جدید رشدی خیره کننده از خودش به جا گذاشت و تونست به سرعت از شوروی جلو بزنه. اما در همین حال بزرگترین شکاف طبقاتی تاریخ بشر هم در این کشور به ثبت رسید. موسسه اکسفام در سال 2016 (مطمئن نیستم) در گزارشی گفت اگر تنها 7 ثروتمند بزرگ امریکا فقط یک پنجم درآمد یک سالشون رو خرج ریشه کن کردن فقر کنن. دیگه فقیری در جهان وجود نخواهد داشت.

اما از سال 2000 که دارایی های دولت به اتمام رسید و دیگه چیزی نبود که دولت واگذار کنه. بحران های مالی شروع شد. ابتدای هزاره جدید. بحران حباب دات کام رخ داد و بسیاری از شرکت های اینترنتی به دلیل نبود زیرساخت کافی ورشکست شدن.

(درحالی که اگر ایجاد زیرساخت ها دست دولت بود احتمالا این اتفاق رخ نمیداد) در سال 2008 حباب مسکن رخ داد که باز هم ردپای خصوصی سازی و نبود مقررات به چشم میخورد. شرکت های خصوصی که به دنبال بیشینه کردن سود خودشون بودن.

با ایجاد وام های پرخطر و جا زدن اون ها به عنوان وام های کم خطر که توسط دولت فدرال پشتیبانی میشد بسیاری از سرمایه گذارها و مردم عادی رو فریب دادن. و بحران اخیر که اولین تکانه اش رو شب گذشته با منفی شدن قیمت نفت مشاهده کردیم همگی به دلیل نبود مقررات و مقررات زدایی هست که در ایالات متحده شاهدش هستیم

اما نئولیبرالیسم منحصر به ایالات متحده نیست. در چین به عنوان بزرگترین کارخانه جهان. نئولیبرالیسم نوع خشن تری از خودش رو به نمایش میذاره. در این کشور، دولت تمام مقررات تولید رو برداشته و کارخانه دار ها با تحمیل شرایط به شدت تاسف بار به کارگران اونها رو در ساعت های بسیار زیاد با حقوق بسیار ناچیز استثمار میکنن

در اندونزی مراکش هند مالزی سنگاپور تایوان تایلند و بسیاری کشورهای دیگه که مردم اهمیت چندان زیادی برای دولت ندارن سیاست های نئولیبرال به استثمار بیش از پیش مردم دامن زده و البته که سطح درآمد ملی این کشورها به شدت بالا رفته و مثلا در چین بسیاری از مردم از گرسنگی مفرط نجات پیدا کردن اما از مرگ به خاطر گشنگی به مرگ به خاطر کار زیاد دچار شدن.

البته استدلال اقتصاددان های نئولیبرال اینه که چند نسل سختی کشیدن ارزش این رو داره که مردم کشورها تحمل کنن. چرا که بعد افزایش درامد ناخالص ملی، کم کم تمام کشور به رفاه نسبی میرسن اما تجربه کشورهایی مثل ایالات متحده خلاف این قضیه رو نشون میده.

در دنیا روزی وجود داره به عنوان روز جهانی انقلاب مد که در این روز به خاطر کشته شدن چند زن بنگلادشی در کارخانه تولید یکی از برندهای مطرح پوشاک در جهان به علت اتش سوزی از بین رفتن و اون برند هیچ غرامت به خانواده جانباختگان نداد. از اون زمان این روز به عنوان روز مبارزه علیه سیاست های نئولیبرال و جهانی سازی استثمار شناخته میشه.

اما در مورد نهادگرایی. نهادگرایی هم یک مکتب نسبتا جدیده که میخواد لیبرالیسم رو به طور معکوس در کشور پیاده کنه. کشورهای لیبرالیستی به این صورت شکل گرفتن که ابتدا اقتصاد رشد کرد و سپس سیاست با توجه به تحولات اقتصادی قانون گذاری میکرد.

اما نهادگرایی میگه ابتدا نهادهای سیاسی رو به صورت کاملا مکانیکی مثل نهادهای سیاسی در کشورهای لیبرالیستی بکنیم. و بعد انتظار داشته باشیم که اقتصاد هم به صورت لیبرالی رشد کنه. این مکتب البته که در جهان چندان اقبالی بهش صورت نگرفته اما در ایران به شدت دنبال میشه خصوصیا بعد از چاپ کتاب عجم اوغلو ( چرا ملت ها شکست می خورند) این مکتب به صورت جدی توسط مشاوران بدنه حاکمیت دنبال میشه اما بعید هست که جواب بده.

در زیر متنی که در یوتوفارکس نوشتم میتونید بخونید.

معرفی فلسفه لیبرالیسم: بزرگترین نظام فکری جهان

عضویت در خبرنامه !

Ahmad Sobhani
نوشته شده توسط

Ahmad Sobhani

فینسوف کیه؟
احمد سبحانی هستم، فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی شیمی از دانشگاه فردوسی و ارشد MBA از دانشکده علوم اقتصادی تهران و خرده دستی هم به قلم دارم.
اینجا تجربیات و دانسته‌هام رو در زمینه‌های مختلف از فلسفه و اقتصاد تا سیاست و جامعه با شما به اشتراک میذارم. همینطور کتاب‌هایی که خوندم و فیلم‌هایی که دیدم رو با هم بررسی می‌کنیم.
گاهی هم داستان می‌نویسم که خوشحال میشم بخونید و در موردشون نظر بدید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

advanced-floating-content-close-btn