در بستر تحولات فکری و اجتماعی ایران، بحران نفی متعین را میتوان بهعنوان مشکلی در فرآیند تغییر و گذار تاریخی تحلیل کرد. این بحران زمانی رخ میدهد که جامعه، دولت یا گفتمانهای فکری قادر به عبور مشخص و سازنده از مرحلهای به مرحلهی بعدی نباشند و در نوعی تعلیق، سرگردانی یا بازگشتهای متناقض گرفتار شوند.
در منظومه فکری هگل، نفی متعین زمینهساز ایجاد دیالکتیک است. هنگامی که شما تزی ارائه میدهید، نفی متعین باید در مقام آنتی تز ظاهر شود. این نفی باید متعین باشد به این معنی که نه صرفا رد ایدههای قدیم بلکه در مقابل آن ایدهها باشد.
در واقع آنتی تز یا نفی متعین در عین حال که در مقام نفی ظاهر میشود، ایده ایجابی نیز ظاهر میکند.
در نهایت در دیالکتیک بین امر نفی شونده و نفی متعین چیز جدیدی سنتز میشود. این روح دیسکورس هگل است.
مفهوم بحران نفی متعین در ایران
بر اساس دیالکتیک هگلی، برای اینکه یک جامعه از وضعیت فعلی خود به مرحلهی بالاتری گذار کند، باید مرحلهی پیشین را بهطور مشخص و جهتدار نفی کند، نه اینکه در یک چرخهی بازگشتپذیر و مبهم قرار بگیرد. در ایران، این نفی معمولاً یا ناقص و متزلزل بوده یا بهطور کامل متعین نشده است، در نتیجه جامعه با تکرار تناقضها و بازتولید بحرانهای قبلی مواجه شده است. در ادامه چند نمونه تاریخی در این زمینه ذکر میکنم.
نمونههای تاریخی از بحران نفی متعین در ایران
الف) مشروطه: گذار نامتعین از استبداد به دموکراسی
انقلاب مشروطه (۱۲۸۵) قرار بود گذار مشخصی از استبداد سنتی به حکومت قانون و مشروطهخواهی باشد، اما چون این تغییر بهطور متعین و نهادینه رخ نداد، در نهایت به بازگشت استبداد رضاشاهی انجامید.
دلیل این امر آن بود که مشروطه خواهان درک درستی از مقوله آزادی نداشتند. دکتر کاتوزیان به خوبی این مساله را در کتاب تاریخ ایران مدرن فرموله کرده است.
ایرانیان در طول تاریخ (و حتی تا امروز) آزادی را به این معنی میدانند که فرد در انجام هرکاری آزاد باشد. در حالی که آزادی خود باید در مقام دیالکتیک فهم شود.
آزادی در کنار خود مسئولیت نیز به همراه خواهد آورد و فرد آزاد مسئول تمام اعمال و رفتارهای خود خواهد بود. این مسئولیت هرگز از زمان مشروطه تا همین امروز به خوبی توسط روشنفکران ایرانی فهم نشده است.
به عنوان مثال، در زمان قاجار خصوصا زمان پساناصری که شاهد ضعف شدید حاکمیت بودیم و حاکمیت ترس شدیدی از نیروهای خارجی داشت، شاهد آن بودیم که از قضا بسیاری از روشنفکران به طرفداری از دولتهای خارجی میپرداختند. این مساله زمینهساز سرکوب بیشتر روشنفکران توسط قاجار شد.
این منطق بعدها نیز توسط روشنفکران ایرانی دنبال شد و تا همین امروز نیز ادامه دارد. یعنی درست در زمانی که حکومت از ترس حمله خارجی به سمت استبداد متمایل میشود، روشنفکران به جای آنکه مانند تمام روشنفکران غربی وطن را ترجیح دهند، دم به دم نیروهای خارجی و سلطه گر میدادند که این مساله منجر به سرکوب بیشتر آزادی ها میشد.
ب) انقلاب ۱۳۵۷: نفی نامتعین رژیم پهلوی
انقلاب ۵۷، نظام سلطنتی را نفی کرد، اما این نفی نامتعین و بدون جهتگیری روشن نسبت به آینده بود. به همین دلیل، بهجای استقرار یک دموکراسی مدرن، نوع جدیدی از ساختار قدرت شکل گرفت که برخی از ویژگیهای رژیم پیشین را حفظ کرد، اما در قالب ایدئولوژیک جدید.
در واقع خود انقلاب ۵۷ نیز از بحران نفی متعین رنج میبرد و نتوانست جهتگیری روشنی نسبت به آینده ایجاد کند.
البته نباید از این حقیقت غافل شد که ۱۰ سال ابتدایی انقلاب امیدهایی را زنده کرد اما پس از سال ۶۸ مسیر تغییر کرد. دلیل آن را در متنهای دیگر گفتهام.
به طور کلی ایران پس از ۶۸ هیچ ایده ایجابی برای نفی آنچه که (در یک دید محلی) در ایران پیش از انقلاب رخ داد (و در یک دید جهانی) در جهان در حال رخ دادن بود، نداشت.
سرمایهداری نئولیبرال تمام وجوه اقتصادی و سیاسی ایران را گرفت و ایران درگیر یک اقتصاد رانتیر شد. این اقتصاد رانتی با تحریمهای دهه ۱۳۹۰ تشدید شد.
ج) اصلاحات دهه ۷۰ و ۸۰: نفی متزلزل اقتدارگرایی
جنبش اصلاحات (۱۳۷۶-۱۳۸۴) و بعدتر جنبش سبز (۱۳۸۸) تلاشهایی برای نفی اقتدارگرایی درون ساختار موجود بودند، اما این نفی هرگز به یک گذار متعین به سوی دموکراسی تبدیل نشد. در نتیجه، یا به بنبست رسیدند یا به نوعی بازگشت به وضعیت پیشین منجر شدند.
در واقع کسی که مهمترین ضربهها را به نهادهای دموکراتیک ایران زد، میرحسین موسوی و محمد خاتمی بودند.
محمد خاتمی با شروع ناقص مسیر خصوصیسازی (که به نوعی گرفتن از دولت و دادن به پسرعموهای دولت مردان بود) باعث نابودی اصل ۴۴ و در نتیجه نابودی تعاونیهای کارگری و اتحادیهها شد. اتحادیههایی که میتوانستند امروز به کمک ایران بیایند.
همچنین میرحسین موسوی در جنبش سبز زمینهساز تحریمهای سهمگین ایران شد که در نتیجه آن باقی مانده قوای دموکراتیک ایران از بین رفت. قراردادهای موقتی کار، بازاری شدن مسکن و بسیاری دیگر از اقداماتی که در این دوران رخ داد، توش و توان فعال مدنی ایرانی را برای فعالیت موثر در سیاست از وی گرفت.
درنتیجه راه برای دو قبضه شدن سیاست توسط بهرهمندان از رانت و نزدیکان به قدرت باز شد.
د) بحران نفی متعین در طیف راستگرا:
در طیف راستگرای ایران نیز ما چنین بحرانی را مشاهده میکنیم. به طوری که حتی هنگامی که قدرت نفی در سال ۹۶ علیه حسن روحانی بسیار قدرتمند بود، یکی از قدرتمندترین و شناختهشده ترین شخصیتهای طیف راستگرا نتوانست پیروز شود.
دلیل این امر واضح است. اگرچه طیف راست در تنها چیزی که اشتراک دارد، نفی طیف چپگرا است اما این نفی، متعین نیست. یعنی ناظر به جایی برای رفتن نیست.
در واقع نفیای که طیف راستگرا در ایران ارائه میکند صرفا نفی اولیه است. در تفکر هگل، پس از نفی اولیه، شما باید با دیدی گذشتهنگر به آنچه که نفی میکنید بیندیشید و در نتیجه آن چیزی ایجابی ارائه کنید. وگرنه نفی شما متعین نخواهد بود.
در مناظرات تلویزیونی میدیدیم که هم مرحوم رئیسی و هم جلیلی مدام بر این قضیه تکیه میکردند که آنچه که میخواهند انجام دهند، همان چیزی است که طرف دیگر میخواهد انجام دهد، صرفا طرف دیگر نمیتواند.
این نفی اولیه است. اما برای اینکه شما بتوانید به نفی متعین برسید، باید درکی یکپارچه از آنچه که میخواهید به آن برسید، به مخاطب ارائه کنید.
طیف چپ در ایران چنین نیازی ندارد، چرا که او در مقام تز ایستاده است. او این ادعا را با خود دارد که (آنچه میگوید همه جای دنیا انجام شده است) به احمقانه بودن ادعا کاری ندارم اما چیزی است که جامعه رای خریدار آن است. اگرچه خود طیف چپ هم در دل خود این بحران را حمل میکند که پیشتر به آن پرداختم.
وضعیت کنونی: چرا بحران نفی متعین رخ داده است؟
امروز ایران در نقطهای قرار دارد که بسیاری از نیروهای اجتماعی، اقتصادی و حتی بخشهایی از حاکمیت به تغییر نیاز دارند، اما مسئلهی اصلی، شکل این تغییر و سمتوسوی آن است. برخی از عوامل این بحران عبارتند از:
- ابهام در آلترناتیوها: جامعه نیروی جایگزین و بدیلی که بتواند بهطور مشخص وضعیت موجود را نفی کند و جایگزینی متعین ارائه دهد، ندارد.
- بازتولید الگوهای کهنه در قالبهای جدید: هر تغییر و اصلاحی، به جای ایجاد یک مسیر نو، در نهایت به بازتولید همان ساختارهای پیشین میانجامد.
- تقابل میان تغییر تدریجی و تغییر انقلابی: جامعه در میان دو راهی اصلاحات تدریجی ناکارآمد و انقلابهای نامتعین و بیهدف گیر افتاده است.
- ضعف درونی شدن مفاهیم مدرن: مفاهیمی مانند دموکراسی، حقوق بشر و توسعه اقتصادی هنوز در سطح گفتمانی باقی ماندهاند و به نهادهای مستحکم اجتماعی و سیاسی تبدیل نشدهاند.
چشمانداز آینده: چگونه میتوان بحران نفی متعین را حل کرد؟
پیشتر در دو متنی که نوشتم (نقد جریان به اصطلاح انقلابی) و (آیا دولت جوان و حزب اللهی چاره کار است؟) به این سوال پاسخ دادم که چگونه میتوان از این بحران خارج شد.
ما ایدهای منسجم برای برون رفت از آنچه که امروز در آن گرفتار شدهایم، نداریم. بنابراین مدام مجبور هستیم به آلترناتیوهای خارجی دست بزنیم.
بعد از سال ۶۸ شاهد آن بودیم که آلترناتیو ما نئولیبرالیسم آمریکایی بود و امروز سوسیالیسم به سبک چینی (که البته صرفا جنبه کاپیتالیستی این سوسیالیسم را برمیداریم)
درست به همین خاطر است که بحران نفی متعین هنوز در کشور ما وجود دارد. برای برون رفت از این بحران ابتدا باید به تاریخ خود نگاهی کنیم.
این که چه مسیری را طی کردهایم. چگونه به اینجا رسیدهایم و چه اشتباهاتی را مرتکب شدیم.
همانطور که در پادکست فینسوف اپیزود رقصنده با ریسک گفتهام، ما هرگز نمیتوانیم بفهمیم چه راهی درست است، اما میتوانیم بفهمیم کدام راه اشتباه است.
یکبار برای همیشه از اشتباهات خود درس بگیریم. متوجه باشیم که نفی کردن به خودی خود دارای ارزش نیست.
به عنوان مثال در زمینه مقوله اسرائیل، مقامات ما ایده ۲ دولتی را نفی میکنند، ایده ریختن یهودیان در دریا را نفی میکنند، ایده حمله به اسرائیل برای آزادی فلسطین را نفی میکنند، خود فلسطینیها هم که نمیتوانند سرزمین خودشان را آزاد کنند.
بنابراین در یک سردرگمی پیچیده گرفتار میشوند. هرکس حرفهای مسئولین ایرانی را گوش کند متوجه نمیشود که این افراد در نهایت چه چیز میخواهند. همین بحران سبب شده است که برخی از سران عرب ادعا کنند که ایران خواهان تمام شدن بحران فلسطین نیست بلکه صرفا میخواهد این بحران ادامه دار باشد.
این بحران را در نقاط دیگر تصمیمگیری نیز میبینیم و البته که به مردم نیز سرایت کرده است. مردم نیز امروز دچار این بحران شدهاند و از نبود آلترناتیو رنج می برند. همین نبود آلترناتیو منجر به نابودی فرصتها خواهد شد چرا که نفی ما نفی متعین نیست.
راهکار این است که ابتدا نهادهای پایدار دموکراتیک ایجاد شود، سپس مسئولیتها مستقیما به مردم تفویض شود و در نهایت یک برنامه صنعتی سازی گسترده از طرف دولت پیادهسازی شود که مشارکت آن مستقیما توسط مردم هدایت شود. این مهم رخ نخواهد داد مگر یک دولت سوسیالیست توسعه طلب بر سر کار باشد.
پس شما هم نهادگرایی
نه اتفاقا مخالف نهادگراییم