در یک کلام، خیلی بد. به شخصه انتظار بسیار بیشتری از آقای صحت داشتم. این کتاب جزو کتابهایی بود که نمیخواهم دوباره حتی نگاهم به آن بیفتد.
چندین و چند داستان محتوای کاملا مشابه داشت. هربار که سوار تاکسی میشد یک دوست دوران دبستان یا راهنمایی یا دبیرستان یا معلم را میدید.
یا گاهی هم همه شبیه هم شده بودند. یکبار شبیه نویسنده، یکبار شبیه اصلانی و… ملت در تاکسی به یکدیگر نگاه میکردند و میدیدند که ای بابا همه شبیه هماند.
یک تم دیگر اینکه نویسنده با کسی حرف میزد اما کسی آنجا نبود. یا گاهی خود نویسنده بود که آنجا نبود.
اکثر داستانها را که میخواندم با خود میگفتم «ساچه کلیشِی». حتی نمیدانم چطور خود را راضی کردم که تا پایان داستانها بخوانم.
شاید میخواستم بگویم که این داستانهای عذاب آور را نیز تمام کردم بنابراین به پایان رساندن زندگی کار سختی نمیتواند باشد.
به طور کلی آدمی نیستم که نتوانم کتاب را کنار بگذارم. اگر با کتابی ارتباط برقرار نکنم، به راحتی آن را به دور میاندازم. به عنوان مثال یادم میآید کتاب لینکلن در باردو اینقدر عذاب آور بود که از میانه دیگر به دور انداختمش و بعد هم سوزاندمش و سپس خاکستر آن را به باد دادم.
(راستش این کار را نکردم بلکه به نصف قیمت فروختمش)
اما حقیقتش را بخواهید اگرچه داستانها کلیشهای بودند و به معنای واقعی کلمه بی معنا و پرت و پلا. اما انسان را جذب میکردند.
گویی آدم دلش میخواست ادامه بدهد و بگوید حالا یکی دیگر را میخوانم و بعد میسوزانمش. حالا یکی دیگر.
بله این بهترین توصیف ممکن برای این کتاب است. حالا که فکر میکنم میبینم شاید این از هوش آقای صحت بوده باشد. منطق ادامه دادن این کتاب همان منطق اسکرول کردن اینستاگرام است.
از کلیپی به کلیپ بعدی. کل پروسه پوچ است و بی معنا اما دلت میخواهد این اسکرول کردن را تا بی نهایت ادامه بدهی.
این کتاب نیز از همین منطق پیروی میکند. چه جالب. خود کتاب چیزی برایم نداشت اما این نوشته حداقل چیزی به من یاد داد. شما را نمیدانم.