آقای جوادی از آن پفیوزهای روزگار بود. از آنهایی که برای پول هرکاری میکردند، از کشتن پیرزن بیوه تا پااندازی برای خود شیطان و باور کنید که هرگز اغراق نمیکنم. حقیقتا چنین شخصیتی دارد.
با این همه هرچقدر که از نظر باطنی بی پالایه است، از نظر ظاهری پرپیرایه است. لباسهای شیک و تمیز و البته گران قیمت.
هرچند، شاید بتواند مردم عادی را گول بزند اما من را که نمیتواند. من میدانم که لباسهایش را از کجا میخرد. بگذریم.
حدود ۴۰ سال سن دارد.
بیخیال چرا ادای احمقها را در میآورم؟ دقیقا ۴۳ سال و ۹ ماه و دو روز پیش به دنیا آمده بود. دو رابطه عشقی ناموفق داشت که هر دو زن به خاطر اخلاق گندش ترکش کرده بودند. دومی دلیل دیگری نیز داشت که نمیگویم.
مسئول فروش در یک شرکت کیک و کلوچه است و برای بررسی بازار فروش در یک شهر دیگر در غرب کشور به آنجا رفته بود. اما متوجه شده بود که رقبا آنقدر قوی در آن بازار ظاهر شدهاند که جایی برای شرکت آنها وجود ندارد.
موهای جوگندمی زیبایی دارد که همیشه با دقت آنها را شانه میزند و ریشش را هرروز صبح با دقت میتراشد. اگرچه امروز صبح به خاطر آنکه با عجله باید به ایستگاه قطار میرفت وقت کافی برای اینکار نداشت. گاهی که ریشش را نمیتراشید صورتش کمی به خارش میافتاد و همین مساله او را کلافهتر میکرد.
با خلق تنگ چمدانش را پشت سر خودش میکشید به سمت سکوی قطار میبرد. پروازها برای سه روز کنسل شده بود و مجبور بود برای بازگشت به تهران از قطار استفاده کند. زیر لب فحش میداد و غر غر میکرد. بیشترین فحشش هم نثار مسئولین راهآهن میکرد که نتوانسته بودند کوپه خالی برایش پیدا کنند و در نهایت به کوپهای که تنها یک مسافر داشت، رضایت داده بود.
هرگز حوصله وراجی یک نفر دیگر را نداشت. این عادتی بود که از پدرش به او رسیده بود. پدرش هم عادت داشت متکلم وحده باشد و تمام اراجیف جمع تنها از حلق او بیرون بیاید. اگر کس دیگری چرندی به هم میبافت، گویی امتیازی از دست داده، ناراحت و غمگین میشد و سعی میکرد در دور بعدی این امتیاز از دست رفته را با چرندی بیمعنیتر جبران کند. اما جوادی نه خودش زیاد اهل حرف زدن بود و نه دوست داشت بقیه صحبت کنند.
آرزو میکرد حالا که قرار است یک همسفر داشته باشد، آن همسفر یک زن باشد. یک زن جوان و مجرد احتمالا بهترین اتفاق ممکن میبود. این تنها چیزی بود که شاید کمی ناراحتیاش را از بدبیاری اخیر تسکین میداد. اما مثل همیشه من میدانم که قرار است با چه کسی همراه شود و اینجایم که همین را بگویم. کاری خسته کننده است و حقیقتش را بخواهید درآمد زیادی نیز ندارد اما رخدادهایی مانند آنچه در این داستان میآید است که من را مجاب میکند این شغل را ادامه دهم.
جوادی وارد کوپه شد. هنوز همسفرش نیامده بود. در یک لحظه امیدوار شد که شاید هرگز نیاید. چمدانش را داخل کوپه گذاشت و از آن خارج شد تا از کافیشاپ داخل قطار یک فنجان قهوه بگیرد.
حین راه رفتن یقه پیراهنش را مرتب کرد شانههایش را بالا داد، وقتی از میان کوپهها رد میشد، دزدکی داخل کوپهها را دید میزد. درون یکی از آنها دختر زیبایی بود که برای چند ثانیه با او ارتباط چشمی برقرار کرد.
در کافی شاپ یک فنجان قهوه خواست و درون لیوان یکبار مصرف به او قهوه آماده تحویل دادند. زیر لب گفت: وحشیهای بربر.
البته صدایش کمتر از آن بود که من بشنوم چیزی که شنیدم تقریبا همین بود. به هر حال قهوه را گرفت. برای رفع کوت همین هم غنیمت بود.
در حال برگشت به کوپهاش بود که به این فکر کرد شاید بتواند در راه برگشت نیز با دختر ارتباط چشمی برقرار کند. در همین فکر و خیال بود که مردی به او تنه زد و تمام قهوه روی لباس سفید و تمیزش ریخت.
چنان گندی به ظاهر مرتیکه زده شد که هیچ مالهای نمیتوانست وضعیت را مالهکشی کند. جوادی بلافاصله سرش را چرخاند تا ببیند چه کسی این فاجعه را دیده. در انتهای سالن، همان دختر ایستاده بود و نگاهش میکرد.
در این لحظه هم میخواست کمی جدیت نشان دهد و هم اینکه واقعا عصبانی بود اما نمیخواست از دایره تمدن خارج شود. دلش میخواست پاسخی مدیریت شده به این ستور سرکش بدهد که هنگام راه رفتن مراقب اطرافش باشد. بنابراین با لحنی عصبانی در حالی که مردک را هل میداد گفت:« هوووی یابو. مگه کوری قرمساق»
تازه بعد از گفتن این جملات بود که به مرد دیگر نگاه کرد. مردی هیکلی و قدبلند. کلهای کچل و ریشی بلند. تیشرت گل و گشاد و آستین کوتاهی پوشیده بود و تتوهای روی دستش اشکال غریبی را نمایش میداد. روی صورتش چند جای چاقو خوردگی خودنمایی میکرد.
پس از دیدن این منظره، جوادی برای یک ثانیه روح از بدنش خارج شد. اما خود را از تک و تا نینداخت. سینه را سپر کرد و سعی کرد روی پنجه هایش بایستد تا کمی قدش بلند شود. احتمالا این کار را از اجداد شکارچیاش در ۱۰ هزار سال پیش یاد گرفته است اما استراتژیهای ۱۰ هزار ساله امروز دیگر کارایی خاصی ندارد.
مرد ریش بلند اسمش مراد است. حداقل فعلا اسمش مراد است شاید به مقتضای شغلش بعدا اسم دیگری انتخاب کند. شغلش الواطی است. پول میگیرد مردم را کتک بزند و تقریبا مطمئن بود این خوشگل پسر ریقو را با قیمت پایین هم حاضر بود لت و پار کند اما سعی کرد به خودش مسلط باشد. گفت:« شرمنده ام داداش. ندیدمت»
جوادی که این برخورد را به ریش نداشته خودش گرفته بود بیشتر روی پنجه بلند شد و گفت:« چی چی رو شرمنده. ببین چیکار کردی؟»
مراد که داشت به راهش ادامه میداد برگشت و چپ چپ نگاهش کرد. بعد بدون کلمهای به راهش ادامه داد. مامور واگن قطار آمد تا ببیند چه اتفاقی رخ داده است. جوادی را قانع کرد که به کوپه برود و گفت که یک دست پیراهن برایش میآورد تا فعلا بپوشد. جوادی چپ چپ نگاهش کرد و گفت:« لازم نکرده. معلوم نیست لباس هاتون چه جنس بنجلی داره. زودتر این قطار رو راه بنداز دیرمون شد.»
مامور گفت:« الان راه میفته.»
جوادی به کوپه اش برگشت. در تمام طول راه سرش را پایین انداخته بود که با دختر چشم تو چشم نشود. به کوپه که رسید دید در چمدانش باز است. فورا داخل آن را گشت تا ببیند چه چیزی از آن کم شده است. کیف پولش نبود که قابل حدس است اما مسواکش هم برداشته بودند اما خمیر دندانش سرجایش بود. دلیل اینکه اینقدر سریع متوجه نبودن مسواکش شده بود، این بود که مسواک را همیشه بالاترین قسمت چمدانش میگذارد تا هر زمان که خواست آن را بردارد.
سریع از کوپه بیرون رفت و به مسئول قطار گفت که با او به کوپه اش بیاید. هنگامی که مسئول آمد توضیحات را داد. مسئول واگن از سر عادت از جوادی خواست که دوباره با دقت چمدان را بگردد. این کار برای او مثل ریستارت کردن کامپیوتر بود. در ۹۰ درصد مواقع مشکل را حل میکرد و اگر با این کار مشکل حل نمیشد نمیدانست دیگر باید چکار کند.
جوادی یکی یکی لباسهایش را از چمدان خارج کرد. مسئول پرسید:« مطمئنید که کیف پول داخل چمدونتون بوده؟ جایی نبردید؟ جایی جا نذاشتید؟ آخرین بار کجا همراهتون بوده؟»
جوادی به سرعت یادش آمد که دقایقی قبل پول قهوه را پرداخت کرده و احتمالا کیف پولش را داخل کافیشاپ جا گذاشته است. سریع به سمت کافیشاپ قطار که در سالن بعدی بود حرکت کرد. میخواست قبل از اینکه کس دیگری آن را ببیند و احیانا بردارد، به کیف پول برسد.
در مسیر مراد را هم دید اما بی توجه از کنار او گذشت. به کافیشاپ که رسید کیف پول را ندید. از صاحب کافیشاپ سراغش را گرفت و با شنیدن این جمله که «بله کیف پول اینجاست الان میارم براتون» خیالش راحت شد.
با خود فکر کرد که یک قهوه دیگر بگیرد. اما پشیمان شد. میخواست سریعتر لباسش را عوض کند.
وقتی به کوپه برگشت مراد را دید چمدانش را کناری گذاشته و لم داده روی صندلی کوپه. شک کرد. نگاهی به اطراف کرد، شماره کوپه را نگاه کرد به امید اینکه اشتباهی شده باشد. اما اشتباهی نبود. احتمالا همانطور که تا اینجای داستان حدس زدهاید، مراد قرار بود کل مسیر را با جوادی در یک کوپه باشند و همانطور که احتمالا باز هم حدس زدهاید، چنین برخوردهایی یا به تراژدی ختم میشوند یا به کمدی.
جوادی با دودلی وارد کوپه شد. از ته حلقش صدایی بیرون آمد که گویی سلام میکند اما مراد تنها صدایی شبیه «سسس» شنید و در جواب گفت:« هومم» سپس دستی به ریش بلندش کشید و با اخم به جوادی نگاه میکرد. جوادی چمدانش را باز کرد و دنبال لباس گشت. لباسهایش را بیرون آورد و بلند شد تا لباسش را عوض کند.
کمی معطل کرد تا شاید مراد از کوپه بیرون برود، اما مراد همانطور خیره نگاهش میکرد و با ریشهای بلندش بازی میکرد.
در نهایت تمام جسارتش را جمع کرد و گفت:« میشه بری بیرون؟ میخواد لباسم رو عوض کنم.»
مراد گفت:« واسه چی؟»
جوادی که جا خورده بود گفت:« واسه چی؟ واسه اینکه ریدی به لباسام. فقط هیکل گنده کردی. نمیدونی وقتی داری راه میری چطوری جمعش کنی.» وقتی با صدای بلند این جملات را گفت، به خطرناک بودن آنها پی برد. برای چند ثانیه از واکنشی که ممکن بود مراد نشان دهد ترسید.
مراد اما همچنان در همان حالت ادامه داد:« نه. واسه چی برم؟ چیزی که تو داری همه مون داریم. از چی خجالت میکشی؟»
جوادی گفت:«خجالت نمیکشم. واسه خودت گفتم.»
مراد گفت:« واسه من نگو. من مشکلی ندارم. اگه تو مشکل داری میتونی بری بیرون.»
جوادی با عصبانیت چند ثانیه مراد را نگاه کرد و بعد پشتش را به او کرد و مشغول عوض کردن لباسهایش شد.
لباسهایش را که عوض کرد، لباسهای کثیف را با دقت داخل یک پلاستیک گذاشت تا بقیه لباسها را کثیف نکند. بعد ته چمدان جایشان داد و چمدان را بست و گذاشت بالای کوپه، محلی که چمدانها را آنجا قرار میدهند. متوجه شد که مراد چمدان یا ساکی با خود نیاورده است اما اهمیت نداد. کتابی بیرون آورد و مشغول خواندن شد.
مراد از پنجره به بیرون نگاه میکرد، گاهی خرناسی میکشید. جوادی سعی میکرد او را نادیده بگیرد اما مانند همیشه که وقتی سعی میکنی کسی را نادیده بگیری کنشهایش بیشتر روی اعصابت میرود، آقای جوادی نیز هرچه بیشتر سعی میکرد مراد را نادیده بگیرد، صداهایش بیشتر روی اعصابش میرفت.
بالاخره از جایش بلند شد و از کوپه بیرون رفت تا هوایی به سرش بخورد. کمی داخل سالن قطار قدم زد. فکری به ذهنش رسید. به سراغ مسئول واگن رفت و به او گفت اگر ممکن است در اولین فرصت مراد را جابجا کنند. همچنین اضافه کرد که حاضر است پول یک کوپه دربست را بپردازد.
اما مسئول واگن گفت که امکان چنین کاری نیست. تمام بلیتها فروش رفته و به ازای هر نفری که قرار است در هر ایستگاه پیاده شود، یک جایگزین انتخاب شده است و بسیار بعید است که بتواند کسی را جایگزین مراد کند.
جوادی کمی ناامید شد. داشت به کوپهاش باز میگشت که مسئول واگن گفت: «اما میتونیم کاری کنیم که شما لازم نباشه دیگه تحملش کنید.»
شاخکهای جوادی تیز شد:« منظورت چیه؟ یعنی چیکار میتونی بکنی؟»
- خوب ما سعی میکنیم همیشه بهترین خدمات رو بدیم. شما هم لازم نیست تا آخر مسیر این آدم رو تحمل کنید. ما درک میکنیم.
جوادی لبخندی محو زد و گفت:« برای این خدمات باید چقدر بپردازم؟»
مسئول واگن قیمت را گفت. به نظر جوادی رقم بسیار پایینی آمد. بنابراین فورا پذیرفت. مسئول واگن از جوادی خواست که به دستشویی برود و تا زمانی که از او نخواسته است بیرون نیاید.
چند دقیقه بعد مسئول واگن به کوپه جوادی رفت، وسائلش را جمع کرد. مراد گفت:« قبول کرد؟» مسئول واگن گفت:« مگه میتونه قبول نکنه؟»
بعد نگاهی به مراد انداخت و گفت:« چیزی از تو چمدون کش نرفتی؟»
- نه فقط مسواکش.
مسئول واگن نگاهی به مراد انداخت و اخم کرد اما چیزی نگفت. چمدان را پشت سرش کشید. دقایقی بعد، جوادی و چمدانش از قطار به بیرون پرتاب شده بودند. برای کسانی که شاید بگویند چنین چیزی امکان ندارد باید بگویم مکانیسم باز شدن در خروجی قطار به طور مخصوص در این واگن توسط رئیس شرکت تعبیه شده بود و خود رئیس شرکت هم در جریان چند و چون ماجرا هست.
در واقع کل ماجرا یک بازی قدرت بود برای این که شرکت کیک و کلوچهای که جوادی در آن کار میکرد ورشکسته شود. رئیس این شرکت که در انتخابات پیشین از حزب دیگری حمایت کرده بود، باید ورشکست میشد تا حزب جایگزین که امروز آمده است بتواند در زمین اقتصادی قدرت بالاتری بگیرد. جوادی بخت برگشته هم که اصلا روحش از این قضایا بی خبر بود به عنوان یک هشدار قربانی شد.
بعد از اینکه کارشان تمام شد، مسئول واگن برای اینکه خودش را تبرئه کند یا عذاب وجدانش را تخفیف دهد رو به من (و البته به شما) گفت که دروغی نگفته است و تنها با استفاده از کلمات گمراه کننده، کاری کرده است که جوادی خودش تاییدی بر قتل خودش بدهد.
مراد همان شب با مسواک جوادی مسواک زد (آن هم بدون خمیر دندان) و سپس مسواک را دور انداخت.
دختر زیبا نیز با پدرش تماس گرفت تا تایید کند که همه چیز طبق برنامه انجام شده است.