ارشیا به طور کلی آدم متلونی بود. هر بار که میدیدمش به یک رنگ درآمده بود. هرروز یک عقیده جدید داشت اما این اعتقاد به نظرم زیاده روی بود. آخر زیر گرفتن سگ؟ با همه کارش کنار آمده بودیم، اما این را دیگر نیستم.
یادم میآید زمانی اعتقاد داشت میتوان تنها با آب، نمک و شکر تمام نیازهای بدن را تامین کرد و زنده ماند. آن اعتقاد منجر به این شد که بر اثر سوهاضمه چند هفته بستری شود.
یا زمانی که در اثر افراط در خوردن گوشت حیوانات عجیب و غریب مثل کرکس و روباه به بیماریهای انگلی وحشتناکی دچار شده بود.
یک زمان معتقد بود که تنها با اعتقاد به اینکه میتوان پرواز کرد، میتواند پرواز کند. اعتقاد عجیبی بود. اما از ارشیا بر میآمد. به زور توانستیم جلواش را بگیریم که تنها به مدد اعتقادش از پشت بام به پایین نپرد.
مهران، دوست مشترکمان معتقد بود که چون زن و زندگی ندارد، زندگیاش را به بطالت میگذراند. باید کاری کنیم که تن به ازدواج دهد. اما این ایده هم جواب نداد چون خیلی زود به این اعتقاد رو آورد که تنها چیزی که انسان را کامل میکند، تنهایی است. پس همسرش را طلاق داد و ما را شرمنده خانوادهای کرد که پیششان ریش گرو گذاشته بودیم تا دخترشان را به این الدنگ بدهند.
حقیقتش من که مدتها بود از این حماقتهایش خسته شده بودم. هرروز که پیشمان میآمد یک ترند جدید با خود آورده بود. پس کم کم فاصلهام را با او افزایش دادم تا اینکه نزدیک به یک سال بود خبری ازش نداشتم.
دیروز به یکباره تماس گرفت و بعد از خوش و بش کوتاهی پیشنهاد داد که به یاد قدیمها برویم باغ پدر مهران.
قبول کردم و راه افتادیم. وسایل را که جمع میکردیم، میدیدم که مدام در مورد ریاضیات و احتمالات صحبت میکند. ترند جدید زندگیاش این بود. هر چیز چقدر احتمال دارد.
گفت که با توجه به تراکم ابرها میتواند بگوید که به احتمال ۷۰ درصد امروز باران خواهد بارید. یا وقتی وسایلم را بر میداشتم گفت که به احتمال بالای ۹۰ درصد اکثر این وسایل به کارم نمیآید.
هنگامی که خواستیم برای خرید نان جایی توقف کنیم نیز از این بازی دست برنداشت. معتقد بود که باید از نانواییهایی خرید کنیم که داخل کوچهها هستند چرا که در آنجا ماشین کمتری عبور میکند و احتمال نشستن آلودگی بر روی نانها بسیار کمتر از نانواییهایی است که حاشیه بلوار قرار دارند.
بالاخره بعد از نزدیک به نیم ساعت گشتن و دوبار گم شدن در میان کوچههای تنگ و ترش شهر، یک نانوایی پیدا شد که از نظر ارشیای بی همه چیز، کمترین میزان آلودگی را داشت.
در طول مسیر همچنان از این اراجیف ردیف میکرد و من و مهران نیز هر ثانیه مطمئنتر میشدیم که این آخرین دیدار ما با ارشیا است.
در همین حال و احوال بودیم که ناگهان مسیر خودرو منحرف شد و یک موجود زیر لاستیکهای خودرو کشته شد. من و مهران با بهت، وحشت و نگرانی به هم نگاه کردیم. مهران با تعجب و ترس پرسید:« چی بود؟»
ارشیا گفت:« سگ»
گفتم:« حیوون احمق چرا خودش رو انداخت جلوی ماشین؟»
مهران از صندلی عقب گفت:« خودشو ننداخت، ارشیا زد بهش. من دیدم»
با تعجب به ارشیا نگاه کردم، هیچ اثری از پشیمانی در چهرهاش پیدا نبود. گفتم:« اره ارشیا؟ تو زدی بهش؟ چرا؟»
گفت:« خوش شانسی میاره.»
با مهران هم صدا گفتیم:« یعنی چی؟!»
با همان چهره بی تفاوتش نگاهمان کرد و گفت:« ببینید. من همیشه یکی از ترسهای زندگیم این بود که توی جاده بزنم به یک آدم. یادتون میاد دیگه. سه سال پیش یک نفر رو زیر گرفتم. از اون زمان هیچوقت پشت ماشین ننشستم چون اون ترس همیشه توی زندگیم بود. اما چند ماه پیش یک نفر یک ایده بهم داد. ایده این بود که به جای آدم، سگها رو زیر بگیرم. اینطوری احتمال اینکه به آدمها بزنم کمتره.»
این سطح از حماقت آنقدر برایم بی سابقه بود که حتی نمیتوانستم آنچه که میشنوم باور کنم. چطور ممکن است یک آدم اینقدر در حماقت غوطهور باشد؟
مهران پرسید:« یعنی میخوای بگی داری سگها رو قربانی میکنی تا آدمها رو زیر نگیری؟ این یارو عضو فرقه مرقهای چیزی نبود؟»
- نه دقیقش رو بخوام بگم شاید متوجه نشید. اما اینطوریه که توی دنیا به طور متوسط از هر ۵۵۰۰ مرگ انسان یکیش بر اثر تصادف عابر پیاده با خودروست. در مورد سگها هم این رقم یک مرگ از هر ۱۲۸ مرگه. بنابراین احتمال اینکه من هم انسان رو و هم سگ رو زیر بگیرم یک در ۱۶۰ هزاره. بنابراین واقعا شانس خیلی کمی هست که من هم به یک آدم بزنم و هم به یک سگ. بنابراین من سگها رو عمدا زیر میگیرم تا شانس زیر گرفتن آدمها رو کمتر کنم. فهمیدین؟
با عصبانیت گفتم:« تو دیوانهای ارشیا. اصلا میفهمی چی داری میگی؟»
- گفتم که متوجه نمیشید. اما تا اینجا که برام کار کرده.
مهران گفت:« یعنی تو هر سگی رو ببینی زیر میگیری؟ به این امید که این احتمالات احمقانهات کار کنه؟»
- آره. و کار هم میکنه. احتمال اینکه یک آدم هم سگها رو زیر بگیره و هم آدمها رو تقریبا صفره. تقریبا هیچوقت نشده که این اتفاق رخ بده.
من گفتم:« خوب توی شهر که سگ نیست احمق. اونجا چیکار میکنی؟»
ارشیا جواب داد:« خوب وقتی میام خارج شهر به اندازه کافی سگ زیر میگیرم تا توی شهر راحتتر باشم. اوه راستی گربه هم جواب نمیده چون نرخ مرگ و میر گربهها بر اثر تصادف خیلی بالاست. بنابراین باید گربه خیلی بیشتری بکشم.»
کم کم داشتم نشانه تبختر را هم در صحبتهایش میدیدم. مهران خواست از در دیگری وارد شود. گفت:« تو تحصیل کردهای ارشیا. این اعتقاد تو چه فرقی با اعتقاد قدیمیها داره که برای…. چمیدونم…. خدای ضد سگ قربانی میکردن تا سالم بمونن. اصلا تا حالا به این ایده ات فکر کردی؟»
ارشیا خندهای تمسخر آمیز کرد و گفت:« اولا خدای ضد سگ نداریم. ثانیا این فرق میکنه عزیزم. این علم احتمالاته. رویکرد من کاملا علمیه.»
مهران که در مقابل این حجم از حماقت تسلیم شده بود گفت:« پاک دیوانه است این پسره.»
و هر سه نفرمان ساکت شدیم. اگرچه اینقدر از ارشیا عصبانی شده بودم که میخواستم زیر مشت و لگد بگیرمش. اما اینقدر برای همه چیز دلیل منطقی داشت که نمیتوانستم مخالفتی بکنم. میدانستم یک جای منطقش ایراد دارد اما نمیدانستم کجایش. حقیقتش را بخواهید اهمیتی هم نمیدادم. بگذار مثل همیشه در همین حماقت خودش بماند.
خوشبختانه در مسیر از روستای دیگری عبور نکردیم. شب که شد به روستای پدری مهران رسیدیم. دعا میکردم که در مسیر هیچ سگ ولگردی نباشد. با دقت به جلو نگاه میکردم تا اگر ارشیا خواست به سگی بزند ترمز دستی را بکشم و اجازه ندهم. دست به ماشه بودم که ناگهان سایهای از طرف دیگر جاده به چشم آمد. ارشیا فورا ماشین را به سمت سایه منحرف کرد، انحراف اینقدر سریع بود که ترسیدم ترمز را بکشم . چون احتمال داشت ماشین چپ کند، وقتی نور خودرو روی سایه افتاد تنها توانستم فریاد بزنم:« ارشیا، بچه است»
خودرو دوبار بالا و پایین رفت و با صدای جیغ لاستیکها متوقف شد. دستم روی ترمز دستی خشک شده بود. ارشیا به وضوح میلرزید. مهران دو دستش را روی سرش گذاشته بود.
ارشیا با صدای لرزان گفت:« واقعا بچه بود؟ بچه این وقت شب وسط جاده چیکار میکرد؟»
گفتم:« بدبختمون کردی.» با ترس و لرز دستم را از روی ترمز دستی برداشتم و پیاده شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.
رد خونی که به لاستیکها چسبیده بود روی آسفالت دیده میشد. با نور موبایل رد خون را از لاستیکها تا جنازه گرفتم. از دور تنها تکه پارههای خون آلود دیده میشد. ضربان قلبم آنقدر بالا بود که میترسیدم قلبم از سینه ام بیرون بپرد. نزدیک رفتم و بالای سر جنازه ایستادم.
ارشیا از ماشین پیاده شد و داد زد:« چی شد؟ چیه؟ بیا بریم تا شر نشده. کسی ندیده.»
سپس بدو بدو به سمتم آمد. نور را روی جنازه گرفته بودم. همین که چشمش به جنازه افتاد من را هل داد و سرم داد زد که:« بی ناموس زهره ترک شدم. چرا گفتی بچه است؟ این که توله سگه. فک کردم واقعا آدم کشتم.»
مهران که صدایمان را شنید از ماشین پیاده شد و به سمتمان آمد. دوباره دو دستی توی سرش زد. «این که توله سگ مامانمه. دق میکنه بفهمه ما کشتیمش. من اون نگهبان باغ رو زنده نمیذارم. احمق چرا گذاشته این بیاد بیرون.»
کم کم از شوک بیرون آمدیم و به ماشین برگشتیم. ارشیا کمی در سکوت رانندگی کرد. بالاخره گویی طاقت نیاورده بود گفت:« حداقل ایدهام جواب داد. آدم نکشتم.»
من و مهران یک صدا داد زدیم.« خفه شو.» البته من گفتم «فقط خفه شو» که این باعث شد جمله مان کاملا همزمان نباشد.
خب!نتیجه؟
نتیجه گیری آزاده