فهرست مطالب
- ریشههای تاریخی کلمه کاتارسیس
- دیدگاه افلاطونی (Platonism)
- کاتارسیس در هنر و روانشناسی منفعل (دیدگاه ارسطویی)
- تلاش برای جلوگیری از کاتارسیس (تئاتر سیاسی)
- روانشناسی فعال و گفتگویی
- کاتارسیس اجتماعی (Social Catharsis)
- دیدگاه انتقادی: کاتارسیس جمعی و نژادپرستی (فرانتس فانون)
- چند نمونه از کاتارسیس در ادبیات و سینما:
کاتارسیس (Catharsis) واژهای برگرفته از کلمه یونانی باستان «کاثارسیس» (κάθαρσις) به معنای «پالایش» یا «پاکسازی» است. این اصطلاح معمولاً به فرآیند تصفیه و تخلیه افکار و هیجانات از طریق بیان کردن آنها اشاره دارد. نتیجه مطلوب این فرآیند، رسیدن به یک وضعیت احساسیِ سرشار از نوسازی و ترمیم است.
در هنر نمایش (دراماتورژی)، این اصطلاح معمولاً به برانگیختن هیجانات منفی (مانند ترس یا ترحم) در مخاطب اشاره دارد تا پس از آن، مخاطب با تخلیه این احساسات، احساس سبکی و خوشحالی بیشتری کند.
در زبان یونانی، این اصطلاح در ابتدا تنها معنای فیزیکی داشت و به اعمال پاکسازی مربوط میشد. این کلمه در پزشکی هنوز هم میتواند به تخلیه مواد زائد بدن، مانند دوره قاعدگی (Catamenia) اشاره داشته باشد.
- همچنین، به داروهایی که عمل دفع مدفوع را تسریع میکنند (مانند مسهلها)، «کاتارتیک» (Cathartic) گفته میشود.
نخستین استفادههای ثبتشده از این واژه در معنای ذهنی و روانی توسط ارسطو در کتابهای سیاست و بوطیقا (فن شعر) انجام شد. او اثر موسیقی و تراژدی بر ذهن تماشاگر را با اثر کاتارسیس (پاکسازی) بر بدن مقایسه کرد.
در الهیات کاتولیک، به فرآیند پاکسازی روحانی در برزخ کاتارسیس گفته میشود. همچنین نوافلاطونیان یونانی از آن برای اشاره به تصفیه روح استفاده میکردند.
- همچنین کاتاریسم (Catharism) نام یک جنبش مسیحی بود که به دلیل تمرکزشان بر «خلوص و پاکی»، توسط دیگران با این نام (پاکان) خوانده میشدند.
این اصطلاح با روانکاوی فرویدی نیز پیوند خورده است؛ جایی که به بیان تروماهای (آسیبهای روانی) مدفون شده اشاره دارد. این تروماها که اغلب علت اصلی روانرنجوری (Neurosis) هستند، با آورده شدن به سطح خودآگاه و رهاسازی، باعث افزایش احساس خوشبختی میشوند.
میبینیم که این کلمه در بسیاری از علوم و حیطهها کارایی دارد و به همین دلیل بسیار مهم است که از آن آگاه شویم.
ریشههای تاریخی کلمه کاتارسیس
واژه «کاثارین» (kathairein) و کلمات مرتبط با آن در آثار هومر ظاهر شدهاند و به آیینهای پاکسازی اشاره دارند. گمان میرود این کلمات از واژه سامی «qatar» به معنای «بخارت دادن» یا «دود دادن» (برای ضدعفونی) گرفته شده باشند.
در حماسه آیتیوپیس (Aithiopis)، که بخشی از چرخه جنگ تروا است، داستان پاکسازی آشیل پس از قتل ترسیت روایت میشود. بعدها یونانیان روشهای جدیدی برای پاک کردن «گناهِ خون» (جنایت قتل) ابداع کردند با این اصل که «خون به وسیله خون پاک میشود». این فرآیند در توسعه فرهنگ هلنیستی نقش مهمی داشت و اوراکل دلفی (غیبگوی معبد دلفی) در آن جایگاه ویژهای یافت.
مثال کلاسیک این موضوع داستان اورستس است که برای پاک شدن از گناه مادرکشی، مراحلی را طی میکند. آیسخولوس (تراژدینویس یونانی) این آیین باستانی را چنین توصیف میکند:
- خون یک خوکچه قربانی شده روی فرد آلوده به خون ریخته میشود.
- سپس آب روان، آن خون را میشوید و پاک میکند.
دیدگاه افلاطونی (Platonism)
در فلسفه افلاطونی، کاتارسیس بخشی از صعود تدریجی روح به سوی دانش حقیقی است. در واقع از نظر افلاطون، کاتارسیس وسیلهای است برای فراتر رفتن از حواس ظاهری و در آغوش کشیدن جهانِ پاکِ معقولات (حقایق ذهنی).
برای نوافلاطونیانی مانند فلوطین (Plotinus) و فورفیریوس (Porphyry)، کاتارسیس به معنای حذف هوا و هوسها و شهوات است. این دیدگاه منجر به تمایز واضحی در انواع فضایل میشود:
- فضایل مدنی (Civic Virtues): اینها اصول نظم و زیبایی هستند و مربوط به وجود مادی انساناند. اگرچه ردی از «خیر مطلق» دارند، اما روح را با الوهیت یکی نمیکنند. کارکرد آنها تعدیل احساسات فردی برای همزیستی مسالمتآمیز با دیگران است.
- فضایل کاتارتیک یا پالاینده (Cathartic Virtues): اینها شرط لازم برای شبیه شدن به الوهیت هستند. آنها روح را از محسوسات (دنیای مادی) و هر آنچه «خودِ حقیقی» نیست جدا کرده و امکان رسیدن به «عقل کل» (Nous) را فراهم میکنند.
کاتارسیس در هنر و روانشناسی منفعل (دیدگاه ارسطویی)
اینجاست که بحث ما تازه آغاز میشود. از نظر ارسطو کاتارسیس آن چیزی است که در هنرهای نمایشی تاثیر خاصی بر مخاطب میگذارد.
ارسطو و موسیقی (کتاب سیاست)
ارسطو اولین بار در کتاب سیاست خود از این واژه در معنای ذهنی استفاده کرد. او توضیح میدهد که موسیقی نباید تنها برای یک هدف استفاده شود، بلکه سه فایده دارد:
- آموزش (Paideia)
- پالایش (Catharsis)
- آرامش (Anapausis)
او توضیح میدهد کسانی که تحت تأثیر شدید احساساتی مانند «ترس»، «ترحم» یا «شور مذهبی» هستند، با شنیدن ملودیهای خاص و پرشور، حالتی را تجربه میکنند که گویی درمان پزشکی دریافت کرده و پالایش (Purge) شدهاند. این فرآیند باعث احساس سبکباری و لذت میشود.
ارسطو و تراژدی (کتاب بوطیقا)
در رساله معروفش درباره شعر (Poetics)، ارسطو کاتارسیس را به عنوان هدف نهایی تراژدی معرفی میکند:
«تراژدی تقلیدی (Mimesis) است از یک کنش که جدی، کامل و دارای اندازهای معین است… و از طریق برانگیختن ترس و ترحم، باعث پالایش (Katharsis) همین احساسات میشود.»
تفسیری جزئی بر منظور ارسطو از کاتارسیس
تفسیر دقیق منظور ارسطو از کاتارسیس قرنهاست که مورد بحث است:
- نظریه تخلیه (Purgation): برخی مانند اف. ال. لوکاس معتقدند ارسطو این واژه را در معنای پزشکی آن به کار برده است. یعنی همانطور که بدن مواد زائد را دفع میکند، روح نیز باید از «اشتیاقها و هیجانات افراطی» تخلیه شود. در این دیدگاه، تماشاگران بیمارانی هستند که نیاز به درمان دارند.
- نظریه تعدیل و تعادل (Lessing): لسینگ (نویسنده آلمانی) معتقد بود کاتارسیس به معنای ایجاد تعادل است. در زندگی واقعی، انسانها گاهی بیش از حد و گاهی کمتر از حد لازم میترسند یا دلسوزی میکنند. تراژدی این احساسات را به “حد وسط” و فضیلتمندانه بازمیگرداند.
- نظریه شفافسازی روشنفکرانه (Intellectual Clarification): در قرن بیستم، پارادایم جدیدی شکل گرفت. برخی محققان استدلال کردند که لذت تراژدی، لذت «یادگیری و استنتاج» است. طبق این نظریه، کاتارسیس مکانیسمی است که احساسات غیرعقلانی (ترس و ترحم) را به کنترل عقل درمیآورد. این دیدگاه پاسخی است به افلاطون که هنر را به دلیل برانگیختن احساسات کاذب، گمراهکننده میدانست. ارسطو با کاتارسیس نشان داد که هنر میتواند با مدیریت احساسات، منجر به شناخت عقلانی شود.
تلاش برای جلوگیری از کاتارسیس (تئاتر سیاسی)
با ورود به جهان پست مدرن، برخی هنرمندان به دلایل سیاسی یا زیباییشناختی، عمداً سعی کردند جلوی وقوع کاتارسیس را بگیرند.
- برتولت برشت (Bertolt Brecht): او کاتارسیس را همچون «خوراک ساده» برای مخاطبان بورژوا میدانست که آنها را آرام و منفعل میکند(منظور برشت نوعی محتواست که درک آن بسیار ساده و سطحی باشد). برشت معتقد بود اگر مخاطب در تئاتر تخلیه هیجانی شود، دیگر در دنیای واقعی اقدامی برای تغییر انجام نمیدهد.
- او «تئاتر حماسی» و تکنیک «فاصلهگذاری» (Verfremdungseffekt) را ابداع کرد. در این روش، تماشاگر نباید با شخصیت همزادپنداری کامل کند، بلکه باید فاصلهای انتقادی حفظ کند تا پس از نمایش مجبور شود در دنیای واقعی دست به عمل سیاسی بزند.
- آگوستو بوال (Augusto Boal): خالق «تئاتر سرکوبشدگان» نیز کاتارسیس ارسطویی را مضر میدانست. او معتقد بود تئاتر بورژوایی، توانایی تغییر را در انسان سرکوب میکند. او میخواست تمایز بین بازیگر و تماشاگر را از بین ببرد تا تماشاگران به جای تماشایِ صرف، تمرینِ تغییر کنند.
روانشناسی فعال و گفتگویی
روانکاوی (Psychoanalysis)
در اواخر قرن نوزدهم، یوزف بروئر (استاد زیگموند فروید) روشی درمانی با استفاده از هیپنوتیزم برای بیماران هیستری ابداع کرد که «روش کاتارتیک» نام گرفت. بیماران در حالت هیپنوتیزم، خاطرات تروماتیک را به یاد میآوردند و با بیان هیجانات سرکوبشده (که باعث بیماری شده بودند)، علائم بیماریشان از بین میرفت.
فروید و بروئر در کتاب مطالعاتی در باب هیستری (۱۸۹۵) نوشتند:
«واکنش فرد آسیبدیده به تروما تنها زمانی اثر کاملاً “کاتارتیک” (پالاینده) دارد که واکنشی کافی باشد (مثلاً انتقام). اما زبان (حرف زدن) میتواند جایگزین عمل شود؛ به کمک زبان، یک هیجان میتواند تقریباً به همان اندازه مؤثر “تخلیه” (Abreacted) شود.»
بعدها فروید هیپنوتیزم را کنار گذاشت و «تداعی آزاد» را جایگزین آن کرد، اما کاتارسیس همچنان بخش مهمی از «گفتار درمانی» باقی ماند.
سایکودرام (Psychodrama)
این روش توسط جاکوب مورنو (Jacob Moreno) ابداع شد. سایکودرام شامل بیان خود از طریق ایفای نقش دراماتیک و بداهه است.
- روش کار به این صورت است که گروهی از افراد تحت نظارت درمانگر، موقعیتهای واقعی گذشته یا فرآیندهای ذهنی درونی را در زمان حال بازسازی و اجرا میکنند. این کار به شرکتکنندگان اجازه میدهد رفتار خود را ارزیابی کنند و بینش عمیقتری نسبت به زندگی خود پیدا کنند.
درمان اولیه (Primal Therapy)
آرتور جانوف این روش را بر پایه این ایده بنا کرد که روانرنجوری ناشی از درد سرکوبشده دوران کودکی است. هدف این درمان این است که فرد آن دردهای اولیه را دوباره تجربه کند و با فریاد زدن یا گریستن شدید (جیغ اولیه)، آن درد را به طور کامل پردازش و از سیستم عصبی خود خارج کند.
کاتارسیس اجتماعی (Social Catharsis)
وقتی افراد دچار هیجانات شدید میشوند (چه مثبت و چه منفی)، تمایل دارند آن را با دیگران به اشتراک بگذارند. برنارد ریمه (Bernard Rimé) دریافت که ۸۰ تا ۹۵ درصد از اپیزودهای هیجانی توسط افراد با دیگران به اشتراک گذاشته میشود.
مراحل اشتراکگذاری اجتماعی (نظریه دورکیم):
- اشتراکگذاری بلافاصله پس از واقعه (ایجاد همبستگی عاطفی).
- تقویت باورها و یکپارچگی اجتماعی.
- احساس نوسازی اعتماد به زندگی و اعتماد به نفس.
انگیزهها:
- برای رویدادهای مثبت: یادآوری لذت، اطلاعرسانی و جلب توجه (سرمایهگذاری روی احساس خوب).
- برای رویدادهای منفی: تخلیه کردن، درک کردن واقعه، پیوند با دیگران و کسب حمایت اجتماعی.
واکنش جمعی به فجایع
پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر یا بمبگذاریهای مادرید، بیش از ۸۰٪ مردم تجربیات عاطفی خود را به اشتراک گذاشتند. این کار باعث «گرمای بیش از حد عاطفی» در جامعه میشود.
سه مرحله پاسخ جمعی (پنبیکر و هاربر):
- وضعیت اضطراری (ماه اول): صحبت و فکر فراوان، پوشش رسانهای بالا.
- فلات (ماه دوم): افکار باقی میمانند اما صحبتها و پوشش رسانهای کاهش مییابد.
- خاموشی (بعد از ماه دوم): بازگشت به حالت عادی.
دیدگاه انتقادی: کاتارسیس جمعی و نژادپرستی (فرانتس فانون)
فرانتس فانون در کتاب پوست سیاه، صورتکهای سفید، تحلیلی تکاندهنده از کاتارسیس در جوامع استعماری ارائه میدهد. او کاتارسیس جمعی را در این زمینه به عنوان مکانیزمی برای تخلیه پرخاشگری سفیدپوستان تحلیل میکند.
فانون استدلال میکند که در جوامع به ظاهر متمدن که اعمال خشونتآمیز آشکار (مثل لینچ کردن) دیگر رایج نیست، جامعه سفیدپوست نیاز دارد پرخاشگری انباشته خود را تخلیه کند.
- روش کار: آنها از طریق سرگرمیها (کمیکبوکها، داستانها) که در آنها شخصیتهای شرور معمولاً سیاهپوستان یا بومیان هستند، این خشونت را «والایش» (Sublimate) میکنند.
- تأثیر مخرب: در این داستانها، فرد سفیدپوست پرخاشگری خود را تخلیه میکند. اما تراژدی واقعی برای فرد سیاهپوست رخ میدهد؛ زیرا او نیز در معرض همین فرهنگ است. کودک سیاهپوست با قهرمان سفیدپوست همزادپنداری میکند و علیه شخصیت شرور (که همنژاد خودش است) موضع میگیرد. این باعث ایجاد یک شکاف روانی عمیق و نفرت از خود در فرد استعمار شده میشود.
چند نمونه از کاتارسیس در ادبیات و سینما:
فیلم فهرست شیندلر
فیلم فهرست شیندلر عمداً تصویری میسازد از مردی که از یک فرصتطلب حسابگر، تبدیل شده به انسانی که جان بیش از هزار نفر را نجات داده. تماشاگر با این مسیر همراه شده و طبیعیست انتظار داشته باشد شیندلر در پایان با نوعی رضایت یا دستکم آرامش مواجه شود.
اما فیلم همین انتظار را میشکند:
شیندلر بهجای احساس پیروزی، شروع به فروپاشی میکند. این نقطه تضاد شدیدی میسازد که بار عاطفی را ناگهان چند برابر میکند.
در سکانس معروف THE RING یا حلقه، شیندلر به جای احساس رضایت، از کاری که کرده است، ناراحت است که چرا بیشتر انجام نداده است. او به ماشین خود اشاره میکند و میگوید این ماشین میتوانست ۱۰ نفر بیشتر را نجات دهد و همینطور سایر داراییهایش.
گناهی که میبینیم گناهِ فردی نیست؛ نوعی گناه اخلاقیِ عظیم است که اندازهاش از ظرفیت یک انسان فراتر است.
همین لحظه، احساساتی مثل ترحم، اندوه، همدردی و حیرت باهم فعال میشوند—و این تداخل شدید مقدمۀ کاتارسیس است.
ما در این صحنه برای این اشک نمیریزیم که گناهی رخ داده است، بلکه برای این اشک میریزیم که به یک وضوح اخلاقی رسیدهایم. به پالایشی که فراتر از آن چیزی است که پیش از آن در طول اثر تجربه کردهایم.
در این صحنه یک حقیقت انسانی آشکار میشود و آن این است که خیر همیشه همراه با «ناکافی بودن» است، و اینکه امکان نجات همیشه کمتر از نیاز واقعی است.
رومئو و ژولیت
در داستان رومئو و ژولیت نیز ما کاتارسیس را تجربه میکنیم. در این داستان از ابتدا نوعی تنش جاری است. تنشهایی که گاه فراز و نشیب دارند اما در نهایت تم اصلی داستان را میسازند. بیثباتی احساسی رومئو، محدودیتهای ژولیت، خشونت دنبالهداری که در داستان حضور دارد و دو خانوادهای که دشمنی تاریخی با هم دارند.
این تنش باعث میشود هرگامی که دو عاشق به سمت یکدیگر بردارند، بیشتر و بیشتر حس خطر ایجاد شود. تنش هر لحظه انباشت میشود.
صحنه طوری چیده شده است که زمانی که رومئو به مقبره وارد میشود و ژولیت را مرده میبیند، فشار احساسات به اوج خود برسد. دلیل اینکه چنین حجم عظیمی از احساسات در ما به وجود میاید این است که ما حقیقت را میدانیم که ژولیت زنده است اما رومئو نمیداند. در تراژدیهای یونانی به این لحظه «آناکگنوریسیسِ معکوس» میگویند. شناختی که ما به عنوان تماشاچی خارج از داستان داریم اما کسی که داخل داستان است ندارد.
همین شکاف دانایی سنگینترین فشار تراژیک را ایجاد میکند و البته که در اینجا تماشاچی منفعل است و کاری از دستش بر نمیآید. اگر برتولت برشت نویسنده این تراژدی بود، قطعا همینجا داستان را تمام میکرد تا تماشاچی با حسی از سرخوردگی صحنه را ترک کند و البته عصبانی باشد. نیرویی انقلابی درونش ایجاد شده که حالا آماده است که آن را در دنیای واقعی تخلیه کند.
اما شکسپیر اینگونه نیست. شکسپیر اجازه میدهد تا ما به کاتارسیس برسیم. رومئو در غم فقدان ژولیت خودش را میکشد و ژولیت در کنار جسد رومئو بیدار میشود و او نیز خودش را با خنجر رومئو میکشد.
اینجاست که تنش به پایان میرسد و تخلیه انجام میشود. در اینجا نیز تماشاگر در عین اندوه، نوعی وضوح اخلاقی پیدا میکند. در اینجا نیز ما برای رومئو و ژولیت گریه نمیکنیم، بلکه برای آن وضوح اخلاقی و همینطور پالایشی که در نهایت کسب کردیم، گریه میکنیم. در نهایت با تخلیه احساسات، راضیتر از قبل هستیم.

