حاج محمد در باغ بود که خبر دعوا را شنید. خبر را اینطوری به گوشش رسانده بودند که «خسرو و برادرش، فرخ به خانهات ریخته و دارند پسرت را میکشند». حاج محمد و خبررسان دو نفری سوار خودروی حاج محمد شده و به سمت روستا حرکت کردند.
باغ حاج محمد تا خانهاش در روستا فاصله زیادی نداشت. اما در همین فاصله اندک تا مرز سکته پیش رفته بود. بعد از فوت همسرش، این تک پسرش تنها دلخوشیاش بود. اگرچه پسر حرف گوش کنی نبود اما ولد آدم هرچه باشد عزیز است.
خانه حاج محمد آخرین خانه روستا بود و برای رسیدن به آن باید از کل روستا عبور میکرد. خانه کوچکی بود و محل دائمی زندگی حاج محمد و پسرش هم نبود. بلکه تنها زمانی که برای رسیدگی به امور باغ به روستا میآمدند، در این خانه ساکن میشدند.
قبل از این که ماشین به انتهای کوچه برسد، حاج محمد پسرش را دید. این که میدید پسرش هنوز زنده است، باعث شد استرسش کمی کمتر شود.
از ماشین پیاده شده و به نزدیکی پسرش رفت. کمی براندازش کرد. به نظر میرسید مشکلی برایش پیش نیامده تنها یک جای کبودی روی گونه اش بود.
گفت:« چی شده مجتبی؟ طوریت که نشده؟ شنیدم خسرو و برادرش اومدن بزننت. آره؟»
مجتبی قد بلندی داشت و ترکهای بود. در عوض حاج محمد تپل و قد کوتاه بود. تنها شباهتی که با هم داشتند چشمان خاکستری و موهای مرتبی بود که فرق آن را از وسط باز میکردند. نکته عجیب این بود که این موهای مرتب در صورت تپل حاج محمد چقدر زیبا بود و در صورت کشیده و استخوانی مجتبی زیاد جذاب به نظر نمیرسید.
مجتبی گفت:« نه بابا چیزی نبود. دیگه همین مونده که از دوتا مفنگی کتک بخورم. در زدن. تا در رو باز کردم، هل دادن اومدن تو. با چوب و چماق ریختن سرم. منم با مشت و لگد انداختمشون بیرون.»
حاج محمد با عصبانیت رو به مجتبی کرد و گفت:«چند دفعه بهت گفتم که پای این اوباش رو به این خونه باز نکن. به حرفم رسیدی؟ حالا خوبه نذاشتم وصلت سر بگیره. اگر میگرفت که هرروز آبروریزی و بدبختی داشتیم تو این روستا. این همه دختر توی این روستا هست تو رفتی چسبیدی به دختر اینا؟ نکنه باز چشم منو دور دیدی با الهه رفتی بیرون؟»
مجتبی کلافه گفت:« حاجی تو رو خدا دوباره بحث رو باز نکن. من قبلا حرفامو زدم. تو هم گفتی دیگه با الهه نگردم گفتم چشم.»
- پس اینا چرا اومدن در خونه؟ چرا ریختن سرت؟ اگه دیگه با الهه نگشتی که ما رو با این مفنگیا کاری نیست.
مجتبی نگاهی به مرد خبررسان کرد. مرد، کارگر روزمزدی بود که از روستای مجاور برای چاهکنی آمده بود و تمام مدت بدون اینکه توجهی را به خودش جلب کند، داشت حرفهای دو مرد را گوش میکرد. حاج محمد دست در جیبش کرد و چند اسکناس در آورد، آن را درون دستانش پیچید و هنگام دست دادن با کارگر، پول را دست به دست کرد. کارگر پول را گرفت، به چشمانش گذاشت و خداحافظی کرد.
بعد از رفتن کارگر، مجتبی دستش را به کمر پدرش گذاشت و به آرامی او را به سمت داخل خانه هدایت کرد. در مسیر گفت که دلیل دعوایش با خسرو و برادرش چه بوده است.
—-
صبح آن روز خسرو متوجه نبودن دخترش الهه شده بود. خسرو هرروز صبح عادت داشت وقتی بیدار میشود، چای و صبحانه آماده باشد اما وقتی دید که سماور سرد است و الهه نیست ابتدا عصبانی و وقتی همه جا را گشت، نگران شده بود. از همسایهها پرس و جو کرد، اما نشانهای پیدا نکرد. خسرو که سالها پیش رفتن ناگهانی همسرش را تجربه کرده بود، نمیتوانست با رفتن دخترش کنار بیاید.
از طرفی نمیتوانست دوره بیفتد و آبروی خودش را سر چوب حراج بزند و خانه به خانه به دنبال دختر ۱۸ سالهاش بگردد. پس به برادرش زنگ زد. فرخ به سرعت خودش را رساند و اولین فکری که به ذهنش رسید، این بود که پسر حاج محمد الهه را دزدیده است.
- بهت میگم خسرو. همین الان میریم جلو خونه حاج محمد. میریزیم تو خونه اش. مطمئنم الهه اونجاست. دختر بیچاره رو زندانی کردن بعد هم با خودشون میبرن شهر.
خسرو عصبانی شده بود. اما نمیدانست چکار باید بکند. در طول زندگیاش هرگز آدمی نبود که با کسی سر دعوا داشته باشد. حتی هنگامی که زنش با مردهای دیگر به خانهاش میآمدند، متوجه میشد ولی مقاومت نمیکرد چندباری با زنش دعوا کرده بود و حتی او را کتک زده بود اما فردای همان روز همخوابههای زنش حسابی از خجالتش در آمده بودند.
مشتریهای زنش آدمهای بی آبرویی بودند. الواط و بیکارهها و کارگرهای موقتی که از روستاهای اطراف میآمدند. چند ساعتی با زنش بودند و میرفتند. اوایل مقاومت میکرد اما کم کم یاد گرفت که بزند بر طبل بی عاری و دیگر برایش مهم نباشد که زنش چکار میکند.
فرخ که دید خسرو دو دل است، تکانی به او داد و گفت:« از چی میترسی؟ دیگه چی برای از دست دادن داری؟ دخترتم ببرن میتونی سر توی روستا بلند کنی؟ خودتو جمع کن باید بریم. بخدا آبرو واسه این حاج ممد نمیذارم. مگه الکیه دختر مردم رو بدزدن؟ ببین خسرو، من میدونستم همهاش بازیه. این که اول میگن میخوایم بیایم خواستگاری الهه بعد یهو میگن نه. بعد پسره میاد میگه باباش اجازه نداده. همه اش واسه اینه که دخترت رو بدزدن و ببرن با خودشون. معلوم نیست همین الان دارن با دخترت چه غلطی میکنن.»
جمله آخر انگار که کمی رگ خسرو را به تحرک واداشت. سرش را بالا آورد و نگاهی به برادرش کرد. انگار تنها چیزی که خسرو را ناراحت میکرد این تصور بود که دخترش هم مانند زنش به فحشا دچار شود.
خاطرات خسرو دوباره زنده شد. یادش آمد، اولین باری که آوازه زنش در روستا پیچید چه بر سرش آوردند. در کوچه و خیابان پچ پچ مردم به گوشش میرسید. کم کم از تمام جمعها طرد شد. وقتی کلاه قرمساقی بر سر مردی گذاشته شود، دیگر هیچ چیز برایش نمیماند. دیگر کسی به او کار نمیداد، دوستانش کم کم از او فاصله گرفتند. چند بار با کسانی که پشت سر زنش حرف میزدند دست به یقه شد اما بعد از کتک خوردن مفصل به سرعت فهمید چاره کار در تریاک است. تریاک تسکین دل داغدیده خسرو بود و به طرز عجیب و سریعی ریشههای غیرت و تعصبش به ناموسش را خشک کرد.
اما جملاتی مانند آنچه که فرخ گفت، گاهی باقی مانده آنچه را که از غیرت در وجود خسرو باقی مانده بود، زنده میکرد. او را به تلاطم میانداخت و خون به صورت تکیدهاش جاری میکرد.
فرخ که دید صحبتهایش تاثیر داشته تردید را جایز ندانست. دست کرد در جیبش و بست کوچک تریاک بیرون آورد و گفت:« بیا یه دود بگیریم دو نفری میریم در خونه حاج ممد. با چوب و چماق میریم تو خونه شون، الهه رو میاریم بیرون بعد به حساب اون فلان فلان شده میرسیم.»
دو نفر دودی گرفتند و به خانه حاج محمد رفتند، کتک مفصلی خوردند و بازگشتند.
—-
فرخ و خسرو لب جوی آب نشسته بودند و آبی به سر و رویشان میزدند. فرخ خم شده بود و مشت مشت آب برمیداشت و به سر و صورتش میزد. همینطور دستهای خیسش را روی موهای کم پشت سرش میکشید. هر دو برادر موهای شدیدا کم پشتی داشتند اما همین موهای کم پشت را به طور مرتب رنگ میکردند تا جوانتر به نظر بیایند.
فرخ دست از آب زدن به سر و صورتش کشید و نشست کنار خسرو. پاهایش را داخل جوی گذاشت و گفت:« پاهام سر خورد وگرنه میزدم لهش میکردم پسره مزلف رو.» سپس چشمانش را بست، سرش را بالا برد و به بیدی که زیرش نشسته بودند نگاه کرد. باد خنکی میوزید، بدن فرخ از تکاپوی شدید گرم شده بود و اگر درد حاصل از مشتهایی که خورده بود، نبود، احتمالا از این لحظه لذت بیشتری میبرد.
خسرو اما خیره به آب نگاه میکرد. سرش زخمی شده بود و خون روی صورتش ریخته و خشک شده بود. بیتفاوت به جریان آب نگاه میکرد. در همان حالت گفت:« حق با تو بود خسرو، الهه رو دیدم. تو خونه شون بود.»
فرخ گفت:« جون من؟ دیدی گفتم؟ من میدونستم کار خودشونه. بی ناموسها. الان کل روستا ماجرای دعوا رو فهمیده. میریم چهار نفر دیگه جمع میکنیم. این بیناموسها میخوان یبار دیگه بیآبروت کنن. فکر کردن چون اون زنیکه هرجایی اون بلا رو سرت آورده دیگه میتونن هر غلطی خواستن با ناموست بکنن.»
خسرو ریگی برداشت و به آب پرتاب کرد. گفت:« الهه رو دیدم. نه دست و پاش بسته بود و نه دهنش. بهش گفتم سریع فرار کنه اما واستاده بود و نگام میکرد. گفت چرا اومدم دنبالش. گفت که از دست من و خونه ما فرار کرده اومده خونه حاج ممد. گفت دیگه نمیخواد برگرده خونه من. در مورد تو هم گفت فرخ.»
فرخ چشمانش گرد شد. نگاهی به برادرش کرد و گفت:« دخترت دیوونه شده خسرو باید بریم برش گردونیم. نمیدونم چی گفته در مورد من اما هرچی گفته دروغه.»
خسرو نگاهی به برادرش کرد و گفت:« تو میخواستی به الهه دست درازی کنی؟» و سنگی که کنارش بود محکم در مشتش فشار داد.
—-
الهه بسیار زیبا بود. پوستی شفاف، موهایی روشن و چشمانی نافذ داشت. زیباییاش را از مادرش به ارث برده بود و شاید دلیل اینکه مادرش تا این حد مورد توجه مردهای روستا قرار میگرفت، همین حقیقت بود.
انسانهای زیبارو از این اقبال برخوردار هستند که میتوانند توجهات را به خود جلب کنند. حال انتخاب آنهاست که این توجهات را به چه سمت به کار گیرند. الهه توانسته بود توجه مجتبی را به خود جلب کند. از زمانی که اولین بار با مجتبی صحبت کرده بود، رویاپردازیاش در مورد ازدواج، زندگی و بچهدار شدن با مجتبی شروع شده بود.
مجتبی هم واقعا مسحور زیبایی الهه شده بود. مساله را با پدرش مطرح کرده بود اما حاج محمد هرگز به این ازدواج تن نمیداد.
آن روز صبح الهه تصمیم خود را گرفته بود، باید از آن خانه جهنمی فرار میکرد. به خانه حاج محمد رفت. مجتبی در را باز کرد. الهه گفت:« میتونم بیام داخل؟»
مجتبی در را باز کرد و اجازه داد الهه داخل بیاید. میدانست که اگر پدرش متوجه شود که دوباره الهه را میبیند قشقرق به پا میکند. وقتی الهه داخل آمد، سریع کوچه را از نظر گذراند و سپس داخل خانه شد.
مجتبی بی درنگ و با عصبانیت گفت:« هیچ معلومه اینجا چیکار میکنی؟ ما که حرفامونو زدیم.»
الهه که انتظار این برخورد را نداشت با بغض گفت:« نمیتونم مجتبی به خدا نمیتونم. تو رو خدا نجاتم بده. نمیخوام باهام ازدواج کنی. فقط میخوام از اینجا برم. تو رو خدا کمکم کن برم.»
مجتبی گفت:« اخه من چیکار میتونم بکنم. بعدم میخوای بری چیکار؟ اینجا حداقل یکی هست مراقبت باشه.»
الهه تقریبا فریاد زد:« چه مراقبی؟»
مجتبی فورا جلوی دهان الهه را گرفت تا همسایهها متوجه حضورش نشوند. سپس بدون حرفی اشاره کرد که هر دو نفر از حیاط به داخل خانه بروند.
الهه گفت:« تو نمیفهمی مجتبی. بابام رو نمیشناسی. اون هیچی براش مهم نیست. چند شب پیش داشتن در مورد ازدواج من صحبت میکردن. میخواد منو به یه پیرمرد ۵۰ ساله بده. کی مراقبمه اینجا؟ وقتی کسی مزاحمم میشه یا حتی وقتی مهمون های بابام سعی میکنن بهم دست بزنن. بابام میاد منو کتک میزنه. چون جرات نداره از من جلوی اونا دفاع کنه. زورش فقط به من میرسه. من نمیخوام تا آخر عمرم توی همچین جایی زندگی کنم مجتبی. نمیتونم جایی که حتی عموم سعی میکنه بهم دست درازی کنه زندگی کنم. نمیتونم جایی زندگی کنم که همیشه تنم بلرزه که هر لحظه ممکنه یکی بهم تجاوز کنه.»
مجتبی تا آن لحظه این وجه از زندگی الهه را ندیده بود. برای اولین بار شک کرده بود و با خود گفته بود که شاید حق با پدرش است. شاید پدرش حق داشته که او را از این ازدواج منع کند.
اما هرچقدر شک مجتبی بیشتر شده بود، اطمینان الهه هم از مسیری که میرفت، بیشتر شده بود. وقتی پایش را از خانه بیرون گذاشته بود، متوجه شد که جسارت و قدرتش بیشتر شده است. حتی وقتی پدرش دستش را گرفت تا به زور با خود ببرد، با قدرت دستش را از دستان پدر خارج کرد. او را هل داد و باورش نمیشد چه قدرتی در بازوانش دارد. باورش نمیشد که پدرش با هل دادن او اینگونه به زمین میافتد.
و آن نگاه درون چشمان پدرش. آن نگاه که بوی تسلیم میداد. بوی تحقیر یک مرد. مردی که قرار بود پناهگاه دخترش باشد اما نتوانسته بود. نگاه ناتوان یک مرد تسلیم شده.
—-
حاج محمد در خانهاش قشقرقی به پا کرده بود. اصلا نمیفهمید چه میگوید. مجتبی، الهه، مادر الهه و هرکس دیگری را که به نوعی در این ماجرا دست داشتند، بدون هیچ توجهی به باد ناسزا گرفته بود.
چند بار قسم خورد که هم دختر و هم پسر را میکشد. مجتبی به سختی توانست پدرش را آرام کند. دختر تمام مدت گوشه خانه کز کرده بود و به دعوای پدر و پسر نگاه میکرد.
- بابا اصلا ماجرا اونطور که فکر میکنی نیست. الهه خودش اومد اینجا.
- معلومه که خودش میاد. اینم مثل مادرشه دیگه. وای چقدر گاوی تو مجتبی. تو نمیدونی اینا از چه قماشین؟ یکبار بهت گفتم دورش رو خط بکش. نمیفهمی این دنبال چیه؟ میخواد اول بیآبروت کنه بعد جیبت رو خالی کنه و ازت جدا شه. اینم مثل ننه شه.
بعد صدایش را آورد پایین و گفت:« حتی هیچ کس نمیدونه دختره باباش کیه.»
مجتبی گفت:« بابا من که نمیخوام باهاش ازدواج کنم. تو گفتی نه من هم گفتم چشم. اما دختر اومده اینجا پناه گرفته نمیشه که همینطوری ولش کنیم به امان خدا. دوباره برگرده به همون خونه.»
حاج محمد لیوانی آب برای خودش ریخت. کمی نوشید و سپس لیوان را روی میز گذاشت و گفت:« تو چیکارهای که بخوای واسه مردم دلسوزی کنی؟ تنبون خودت رو بالا بکش بسه. فردا با چهارتا مامور میان جلو در دخترشون رو میبرن تو رو هم میندازن تو زندان. مملکت اینقدر دیگه خر تو خر نیست.»
مجتبی کم کم داشت به جوانب دیگر تصمیمش پی میبرد. صبح که با الهه صحبت کرده بود، فکر میکرد میتواند پدرش را راضی کند که با هم ازدواج نکنند، اما پدرش هوای الهه را داشته باشد تا بتواند زندگی جدیدی برای خود بسازد اما به نظر میرسد راضی کردن پدرش سختتر از آن است که در ابتدا تصور میکرد.
مجتبی گفت:«خب به نظر خودت چیکار کنیم؟ بذاریم برگرده تو همون خونه؟»
- من نمیدونم. من که پیامبر نیستم که دلسوز امت باشم. هرکس هرکار دلش خواست بکنه.
- اما بابا، اگه مامان هم بود همینکار رو میکرد؟
حاج محمد با تهدید انگشتش را به سمت پسرش نشانه رفت و گفت:« مجتبی صحبت مادرت رو وسط نکش.»
مجتبی دست پدرش را گرفت و روی صندلی نشاند. گفت:« ببین بابا. الهه صبح خودش اومد در خونه رو زد. گفت که دیگه نمیخواد به خونه اش برگرده. تو گفتی ازدواج نکن گفتم چشم نمیکنم. اما الان دیگه بحث ازدواج نیست. یکی اومده خونهات پناه گرفته تو که نمیتونی
حاج محمد گفت:« یعنی میخوای بگی نقشی نداشتی توی فرارش؟»
- به روح مامان نه. خودش اومد.
صدای باز و بسته شدن در توجه دو مرد را به خود جلب کرد. الهه بی سر و صدا از خانه خارج شده بود. در کوچه قدم میزد. متوجه شده بود خانهای که آخرین امیدش بود، جایی برایش ندارد. سردرگم بود که چکار کند. در ذهنش جاهایی که برای رفتن داشت، مرور میکرد، خانه اقوامش شاید، اما آنها را مدتها بود ندیده بود. دوستی هم نداشت. متوجه شده بود اینقدر با عجله از خانه بیرون آمده که حتی لباسی هم با خود نیاورده بود. مانند جوجه پرندهای که تازه میخواهد پرواز یاد بگیرد و به صورت انتحاری خود را از لانه به پایین پرت میکند و در میانه راه تازه برای اولین بار یاد میگیرد که پرواز کند.
تنها چیزی که قلبش را گرم و به تصمیمش مطمئنش میکرد، این حقیقت بود که وضعیتش فرق زیادی با زمانی که در آن خانه بود، ندارد.
در کوچه قدم میزد و به سمت خانهشان میرفت. صدای در و سپس صدای پا را پشت سرش شنید اما برنگشت. نمیخواست اینطور به نظر برسد که شاید امیدی دارد به برگشتن به آن خانه. امیدی هم نداشت. احتمالا مجتبی بود که پشت سرش آمده بود تا از او معذرت خواهی کند و بگوید که تلاشش را کرده اما نتوانسته پدرش را قانع کند.
دستی روی بازوهایش حس کرد. بازوهایش را از دست مرد خارج کرد. برگشت تا نگاهی به مرد بیندازد. حاج محمد را شناخت. نمیدانست چه بگوید. حاج محمد گفت:« بیا بریم خونه ببینم چه خاکی تو سرمون باید بریزیم.»


