در کتاب جنایت و مکافات، لحظهای هست که باعث عمق بخشیدن به کاراکتر راسکلنیکف میشود. پیش از آنکه راسکلنیکف تبر را بر فرق پیرزن رباخوار فرود آورد، روح او در عالم خواب جنایت را مرتکب میشود. او خواب میبیند که کودکی هفتساله است و با پدرش قدم میزند. آنها به یک میخانه میرسند که اسبی لاغر و ناتوان به گاری بزرگی بسته شده است. صاحب اسب، مردی مست و خشن به نام «میکولکا»، با فریاد از مردم میخواهد سوار شوند و ادعا میکند اسبش میتواند همه را بکشد. وقتی حیوان توان حرکت ندارد، میکولکا با خشم و جنون، آنقدر با دیلم و شلاق بر چشم و بدن اسب میکوبد تا حیوان جان میدهد.
این خواب بعدها کار بسیار مهمی در داستان میکند و حتی میتوانم بگویم پایهگذار روانشناسی مدرن است. تنها یک خواب ساده نیست بلکه در داستان کارایی عمیقی دارد.
در وهله اول میتوان گفت که در این خواب، شخصیت راسکولنیکف دوپاره شده است. او در خواب هم کودکی است که گریه میکند و دستهای خونین اسب را میبوسد. و هم در عمق ناخودآگاهش با میکولکا همزادپنداری میکند.
در داستان که جلوتر میرویم، درویشی به نام نیکولای یا میکولکا، اعتراف میکند که قاتل پیرزن است. او این قتل را از آن رو اعتراف میکند که در مسلک درویش پذیرش گناه دیگران به نوعی پیراسته کردن نفس است.
شما را به سالک زوسیما در برادران کارامازوف ارجاع میدهم که میگفت:« هر یک از ما در برابر همه و برای همه چیز مقصریم و بیش از همه، من»
در واقع نیوکولای با اعتراف به قتل پیرزن بار گناه یک نفر را به دوش نمیکشد بلکه بار گناه همه را به دوش میکشد.
همچنین در این داستان، میبینیم که داستایفسکی با زیرکی حتی سیستم قضایی مدرن و غربی را به چالش میکشید. قانون مدرن تنها به دنبال فاعل عمل است اما روح انسان به دنبال تزکیه است. همانطور که والتر بنیامین میگوید، سرمایهداری نماینده اولین فرقه است که گناه را خلق میکند اما کفاره را نه. اینگونه است که روح فرد گناهکار هرگز به دنبال تطهیر نمیگردد.
از داستان دور نشویم، متوجه شدیم که چگونه یک خواب، روانشناسی راسکلنیکف را عمیقتر میکند. تقریبا میتوان گفت جنایت و مکافات، و به طور کلی داستایفسکی، پدر روانشناسی مدرن است. در زمان نگارش این اثر، فروید هنوز ده ساله بود و زمان زیادی مانده بود تا به فروید معروف تبدیل شود. در حالی که در این کتاب و در کتابهای دیگرش (خصوصا برادران کارامازوف) داستایفسکی برای اولین بار در حال ایجاد نوعی پروفایل روانشناختی برای هر کاراکتر است.
تا پیش از داستایفسکی، تمام کاراکترها تیپ بودند، کاراکترهایی که نشان دهنده یک تیپ شخصیتی مشخص هستند، در حالی که داستایفسکی شخصیتها را پیچیدهتر میکند. پیچشهای شخصیت و داستان برخلاف داستانهای سنتی ابدا سریع و ناگهانی نیستند و دقیقا به همین خاطر است که داستانهای داستایفسکی بلند هستند. به عنوان مثال ما در جنایت و مکافات هیچ پیچشی در شخصیتها مشاهده نمیکنیم. این نکته مهم است چون میدانیم انسانها به سختی نظراتشان تغییر میکند. در جنایت و مکافات تنها پیچش، بازگشت راسکلنیکف به سمت مسیح است آن هم با کمک یک فاحشه شبه قدیس به نام سونیا.
جالب است بدانیم جایگاه داستایفسکی آنقدر عظیم است که فروید در مقالهای مهم به نام داستایفسکی و پدرکشی، عنوان میکند که مکانیسمهای روانی جنایت در آثار داستایفسکی بهتر از هر دانشمند دیگری درک شده است. اسبی که راسکلنیکف در خواب میبیند، دقیقا همان چیزی است که فروید «بازگشت امر سرکوب شده» مینامد.
توجه به این نکته مهم است که در جنایت و مکافات، کارکرد خواب نیز تغییر میکند و به بعدی روانشناختی تبدیل میشود. پیش از آن خواب در ادبیات و به طور کلی هنر جنبه ماورایی داشته است. اما در داستان، شاهد بیرونریزی تعارضات درونی فرد است. راسکلنیکف اگرچه میبیند کشتن اسب چقدر شنیع است، اما در عین حال متوجه میشود که انگار اراده لازم برای انجام آن کار را دارد. (اگرچه بعدا متوجه میشود که او ناپلئون نیست)
اما هیچ چیز برای من، جذابتر از مقایسه نیچه و داستایفسکی نیست. فردریش نیچه کمتر کسی را تشویق کرده است، اما در مورد داستایفسکی تشبیهات زیبایی به کار برده است. نیچه داستایفسکی را تنها روانشناسی میداند که از او چیزی آموخته است.
اما چیزی که میخواهم در موردش صحبت کنم، رخدادی است که در ژانویه سرد سال ۱۸۸۹ در تورین رخ داد. نیچه از خانه خارج میشود و درشکهچیای را میبیند که اسبش را بیرحمانه شلاق میزند. فیلسوفی که سالها «ترحم» را ضعف اخلاقی مینامید و از «ابر انسان» سخن میگفت، ناگهان در برابر این رنج عریان تاب نمیآورد. او به سمت اسب میدود، دستانش را دور گردن حیوان حلقه میکند و با گریه از او عذرخواهی میکند. پس از این واقعه، ذهن نیچه برای همیشه خاموش میشود و او ده سال آخر عمرش را در سکوت و جنون میگذراند.
شاید نیچه با مشاهده این رویداد، دیگر هیچ تفاوتی میان رویا و بیداری درک نمیکند. شاید متوجه میشود که او نیز مانند راسکلنیکف در خواب است و منتظر میشود تا بیدار شود. شاید هم برای آنکه هرگز مانند راسکلنیکف مجبور به کشتن پیرزن نباشد، تصمیم میگیرد که از خواب بیدار نشود. به هر حال میدانیم هرچقدر هم که نیچه از اراده معطوف به قدرت صحبت کند، در نهایت او نیز ناپلئون نیست. «اچه اومو، نگاه کنید، او هم انسان است»
و در نهایت بلاتار و اسب تورینی اش. گفتیم اسبی که نیچه با آن دیوانه شد،در تورین بود. بلاتار، فیلمساز معروف مجار در سال ۲۰۱۱، آخرین فیلم خود را ساخت و او نیز مانند نیچه به تاریکی فرو رفت. شاید او نیز میخواست بگوید دیگر فرقی میان خواب و رویا نیست و در این جهان خسته، این جهان بیمعنا، دیگر هیچ راهی برای رهایی نیست و همه چیز به فنا رفته است.
میبینیم که در مورد یک خواب کوتاه راسکلنیکف میتوان ساعتها حرف زد. این همان چیزی است که داستایفسکی را این چنین زنده کرده است. حتی میتوان از تمثیلهای مذهبی مانند الاغ بلعم باعورا صحبت کرد که قطعا داستایفسکی در این زمینه مطالعات مبسوطی داشته است.
اما به نظرم تا همینجا بحث در مورد داستایفسکی کافی باشد.


