ایده اروپای متحد ایدهای بود که همواره در ذهن هر کسی که در اروپا به قدرت میرسید ایجاد میشد. درست مانند ایده کشورهای اسلامی متحد که پس از خلافت عباسی در منطقه شکل گرفت و هنوز هم با سازوکارهای فشل و احمقانه در حال بازتولید خودش است.
اما اروپاییها بعد از دو جنگ ویرانگر به نظر میرسید که به خودشان آمدند و دیگر قرار نیست با یکدیگر بر سر زمین بجنگند. ایده اتحادیه اروپا در سال ۱۹۵۱، و پس جنگ جهانی دوم ایجاد شد. جایی که دو کشور آلمان غربی و فرانسه جامعه ذغال سنگ و فولاد را با یکدیگر ایجاد کردند تا به روند توسعه اروپا پس از جنگ سرعت بدهند.
پس از آن در سال ۱۹۵۷، جامعه اقتصادی اروپا یا همان بازار مشترک شکل گرفت و کشورها تا حدود زیادی تعرفهها را برداشتند و بازارهای خود را برای محصولات یکدیگر آزاد کردند.
در سال ۱۹۹۳ پیمان ماستریخت رسمی شد و یک نهاد سیاسی و حقوقی به نام اتحادیه اروپا شکل گرفت و مفاهیمی مانند شهروند اروپایی و واحد پول مشترک متولد شد.
در این میان افراد نیز خوشبینانه تصور میکردند اگر کشاورزی، حمل و نقل و صنعت کشورهای اروپایی را با یکدیگر پیوند بدهیم، اثر سرریز ایجاد خواهد شد و منطق بازار بر احساسات ناسیونالیستی غلبه میکند.
اما گروه دیگری از واقعگرایان نیز بودند که میگفتند هرگز سیاستمداران ملی حاکمیت و قدرت خود را به نفع یک نهاد فراملی واگذار نمیکنند.
در همان زمان در ایران نیز احمقهایی به وجود آمدند که میگفتند میتوان با نفوذ به اتحادیه اروپا از آن به عنوان ابزاری در برابر زیادهخواهی آمریکا استفاده کرد. غافل از اینکه در دل تضادهای اروپایی، تفاوتها بیشتر از شباهتها بود.
ظهور یورو و یک قدم دیگر به فروپاشی
کشورهای اروپایی به همین نقطه قانع نشدند. آنها پول مشترک نیز تعریف کردند تا جابجایی درون منطقه یورو بیش از پیش سرعت بگیرد. اما این مساله نه تنها منجر به بهبود اوضاع نشد، بلکه وضع را بدتر از قبل هم کرد.
بسیاری از اقتصاددانان همان زمان پیشبینی کردند که معرفی یورو میتواند منجر به بدتر شدن اوضاع اتحادیه اروپا شود.
استدلال این بود که بر خلاف آمریکا، کشورها در اتحادیه اروپا زبان واحد ندارند. بنابراین جابجایی دستمزد و نیروی کار نمیتواند کامل رخ دهد. یعنی یک کارگر یونانی به راحتی نمیتواند از یونان به ایتالیا مهاجرت کند در حالی که یک کارگر کالیفرنیایی به راحتی میتواند به فلوریدا مهاجرت کند.
نکته بعدی این بود که در نبود یک نهاد مالی مرکزی که کار بودجهریزی را انجام دهد، ثروت از کشورهای ثروتمند به کشورهای فقیر حرکت نمیکند. پیشتر در این مورد صحبت کردهام که وقتی یک پول واحد در کشور وجود داشته باشد، این پول واحد برای مناطق فقیر، بیش از حد گران است و برای مناطق ثروتمند بیش از حد ارزان. این بحث را در اپیزود مساله پول انجام دادم.
پس در نبود یک حاکمیت اقتصادی و مالی قوی که بودجه ریزی را در سطح کل اتحادیه اروپا انجام دهد، ایجاد پول واحد نه تنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه آن را دو چندان میکند. چرا که پول همواره از اقتصادهای ضعیف به سمت اقتصادهای قوی حرکت میکند و در این میان کشورهای ثروتمند مانند فرانسه و آلمان و هلند به سمت رشد و شکوفایی حرکت میکنند در حالی که کشورهای فقیر مانند یونان و ایرلند و اسپانیا هرروز فقیرتر میشوند.
بحران بدهی سال ۲۰۱۱ همین نظر را یکبار دیگر تایید کرد.
فروپاشی چهار ستون رفاهی اتحادیه اروپا
در تمام سالهای پس از جنگ جهانی، اقتصاد اتحادیه اروپا به چهار ستون وابسته بود. اول انرژی ارزان. نفت و گاز ارزان قیمتی که از روسیه میآمد مزیت رقابتی فزایندهای برای آلمان به عنوان قلب تپنده صنعت اروپا ایجاد کرده بود.
دومین ستون امنیت ارزان بود. تا پیش از ترامپ، اتحادیه اروپا هیچ هزینهای برای امنیت خود نمیکرد و ناتو که عمده بار آن بر دوش آمریکا بود، هزینه امنیت اروپا را بر عهده داشت.
سومین ستون بازارهای صادراتی بود. تا مدتها چین مهمترین خریدار کالاهای صنعتی و لوکس اروپایی بود. اما در سال ۲۰۲۵ حتی این ستون نیز دچار فروپاشی شد. چین در سال ۲۰۲۵ در کالاهای صنعتی تراز تجاری مثبت با آلمان ثبت کرد. یعنی حالا آلمان به صورت خالص وارد کننده کالاهای صنعتی از چین است.
و چهارمین ستون، صادرات بدهی به جهان است. بی اعتمادی فزاینده به روایت رشد اقتصادی اتحادیه اروپا و از طرف دیگر چندین سال ناتوانی در رشد اقتصادی پایدار باعث شده است که خریداران بدهی جهانی از اوراق قرضه یورو ناامید شوند (و حتی بعضا به اوراق خزانهداری آمریکا رو بیاورند.)
ماریو دراگی، رئیس سابق بانک مرکزی اروپا سال ۲۰۲۵ گزارش داد که اروپا با یک احتضار طولانی مدت مواجه است و اگر قرار باشد از چین و آمریکا عقب نماند نیاز به سرمایه ۸۰۰ میلیارد دلاری دارد.
همچنین ناسیونالیسم دیگر یک حزب در حاشیه نیست. ناسیونالیستها اکنون بیش از ۲۵ درصد از کرسیهای پارلیمان اروپا را در اختیار داشتند و در کشورهایی مانند ایتالیا، هلند، مجارستان و حتی بلژیک در قدرت هستند. این مساله بحران وتو ایجاد کرده است به طوری که یک کشور مانند مجارستان میتواند با حق وتوی خود کل سیاستهای اتحادیه را فلج کند.
همینطور بحران معنا کار را سختتر کرده است. نسل جدید جوانان اروپایی، اتحادیه اروپا را دیگر فرشته نجات از جنگ نمیبینند، آنها هیچ ایدهای از جنگ ندارند. آنها اتحادیه اروپا را تنها نهادی بروکراتیک و مزاحم میبینند که در بروکسل نشسته و تنها مالیات میگیرد و قانون وضع میکند. بنابراین روایت قدیمی که اتحاد برای پایان دادن به جنگها بود، از میان رفته است.
آیا باید منتظر یک فروپاشی از جنس اتحاد جماهیر شوروی باشیم؟
زمانی که برخی کشورها خواستار جدایی از اتحاد جماهیر شوروی بودند، این اتحادیه چنین اجازهای نداد. همچنین شاهد آن بودیم که اتحادیه اروپا نیز هیچ انعطافی در زمینه برگزیت نپذیرفت و کشورهای عضو خواستند مورد انگلستان را تبدیل به عبرتی کنند که سایر کشورها نیز چنین فکری به سرشان نزند.
چنین مسالهای میتواند در مورد اتحادیه اروپا اگرچه با احتمال پایینتر رخ خواهد داد. شاید یک ضربه محکم به بدنه اتحادیه، مثلا حمله نظامی به اتحادیه اروپا توسط روسیه یا حتی یک بحران مالی عظیم در حد بحران سال ۲۰۰۸، منجر به روی کار آمدن فاشیستها و فروپاشی یکباره اتحادیه اروپا شود.
البته فرآیند انحلال اتحادیه اروپا ابدا آسان نیست و احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد که نخبگان اروپایی چنین چیزی را ندانند و مانند احمقهای اتحاد جماهیر شوروی به یکباره قصد خروج از اتحادیه را داشته باشند.
اما بیایید فرض کنیم شاهد یک فروپاشی از جنس شوروی هستیم. در این صورت اولا با یک چالش حقوقی مواجه خواهیم شد. مکانیسم اینگونه است که در یک معاهده تمام کشورها باید به اتفاق آرا بپذیرند که تمام پیمانهای قبلی ملغی شده است.
پس از آن پیچیدهترین بخش شروع میشود یعنی حذف یورو. همه کشورها باید به پول ملی خود بازگردند اما سوال این است که با چه نرخی؟
همچنین به محض اعلام خبر، کشورهای فقیرتر مانند یونان و ایتالیا، با فرار سرمایه عظیم مواجه خواهند شد. این کشورها میدانند که پول ملی آنها در برابر یورو بیارزشتر خواهد شد.
پس از آن تقسیم بدهیهای اتحادیه اروپا شروع میشود. چه کسی قرار است این بدهیها را پرداخت کند؟
مشکل بعدی بیوطن شدن ۴۵۰ میلیون نفر در سراسر اروپا است. حقوق کار و مهاجرت برای میلیونهای مهاجر لهستانی که در آلمان و فرانسه کار میکنند ملغی میشود و آنها تبدیل به مهاجران غیرقانونی خواهند شد.
همچنین با لغو ویزای شنگن، زنجیره تامین غذا و دارو در سراسر اتحادیه اروپا فلج میشود.
خود اتحادیه اروپا با صدها و هزاران کارمند بلاتکلیف میماند و مشخص نیست چه اتفاقی برایشان رخ خواهد داد.
تمام استانداردهایی که متصدی آن اتحادیه اروپاست از بین میروند و مهمترین مرجع جهانی استاندارد به تاریخ میپیوندد.
اما این احتمال بسیار ضعیف است. دو سناریو محتملترین سناریو برای آینده اتحادیه اروپاست. اولین سناریو ایجاد هسته سخت است. این سناریو اینگونه است که سه کشور هلند، فرانسه و آلمان، به عنوان هسته سخت اتحادیه اروپا باقی میمانند و سایر کشورها تنها بازار مشترک این هسته سخت را تشکیل میدهند. همچنین در آینده آزادی کشورهای حاشیهای مانند ایتالیا و اسپانیا بیشتر خواهد شد.
سناریوی بعدی احتضار تدریجی است. در این سناریو اتحادیه اروپا به خاطر معضل تصمیمگیری به تدریج تمام زمینهایی که فتح کرده طی بیش از ده سال آینده از دست میدهد و در نهایت از این اتحادیه تنها نامی باقی میماند.
آیا امیدی به احیاء اتحادیه اروپا هست؟
پاسخ به این سوال بسیار سخت است. برای این کار اتحادیه اروپا در سه جبهه به طور همزمان تحولات بنیادین ایجاد کند. کاری که احتمال آن نزدیک به صفر است چرا که اجماعی در هیچکدام از این گزینهها وجود ندارد.
اولین کاری که اتحادیه اروپا باید انجام دهد این است که بازآرایی کاملا جدیدی در استراتژی نظامی خود انجام دهد و این استراتژی را نیز کاملا مستقل از ناتو پیش ببرد. این کار نیاز به سرمایهگذاری هنگفت در حد چند تریلیون دلار دارد که بعید است هیچکدام از اعضا تن به چنین سرمایهگذاری هنگفتی بدهند.
دومین اقدام ایجاد یک اصلاح ساختاری در اقتصاد است به این گونه که اتحادیه اروپا نه تنها یک نهاد سیاسی بلکه تبدیل به یک نهاد مرکزی اقتصادی نیز بشود و بودجهریزی را نیز خودش انجام دهد. این موضوع نیز بعید است که رخ دهد چرا که به معنای کاهش دسترسی دولتهای ملی به منابع پولی و مالی است که قدرت احزاب را در داخل کشورها به طور معناداری کاهش میدهد.
سومین اقدام که میتواند خود علت اقدامات پیشین باشد، ایجاد روایت جدید اروپایی است. روایتی که در آن اروپا به عنوان آخرین سرپناه بین نمونه پیشرفت به روش اقتدارگرای چینی و همینطور سرمایهداری لجام گسیخته آمریکایی تصویر شود.


