در اپیزود ۲۱ فینسوف، پرده از سازوکاری برمیداریم که تعیین میکند ما چگونه جهان را ببینیم. بحث را با این سوال شروع میکنیم: چرا هر کسی که به قدرت میرسد، ادعا میکند نمایندهی «مردم» است؟ با بررسی ریشههای تاریخی واژگانی مثل Populus و Plebs، نشان میدهم که دعوای اصلی امروز نه بر سر واقعیت، بلکه بر سر «شیوه بازنمایی» (Mode of Representation) است. اینکه چگونه اقتصاد سیاسی و صاحبان ابزار تولید، با در اختیار گرفتن «آپاراتوس»های رسانهای و آموزشی، به ما دیکته میکنند که چه چیزی حقیقت است و حتی چطور وقایعی مثل جنگ یا فقر را کاملاً وارونه درک کنیم.
اما تسلیم شدن در برابر این «آگاهی کاذب» تنها راه پیش رو نیست. در ادامه، چهار ابزار قدرتمند شناختی برای مقابله با این هجمهی بازنماییها معرفی میکنم. از تکنیکهای نمایشی برشت تا ایدههای رادیکال رانسیر درباره «توزیع مجدد امر محسوس»، راهکارهایی را مرور میکنیم که به ما کمک میکنند روایتهای مسلط را به چالش بکشیم و صدای کسانی باشیم که در هیاهوی رسانهها گم شدهاند. اگر میخواهید بدانید چرا مارکس میگفت «افکار حاکم، افکار طبقه حاکم است» و بودریار معتقد بود «جنگ خلیج فارس رخ نداده»، شنیدن این اپیزود را از دست ندهید.


وقتی که همه طرف ها بازنمایی میکنند ، از کجا بدانیم کدام فریبه کدام نیست. و خودمان هم اگر در صدد تخریب آن بازنمایی باشیم، فقط یک بازنمایی دیگر خواهیم داشت..
از کجا بفهمیم خودمان خودمان رو فریب ندادیم….
به عبارت دیگر شاید بتوان پرسید که چطور کاذب بودن آگاهی را متوجه شویم؟ همینکه از یک آپاراتوس سر زده باشد؟
اینو توی اپیزودهای قبلی توضیح دادم که ما هیچوقت نمیتونییم حقیقت رو کشف کنیم. حتی نمیتونیم بفهمیم ایا کاری که میکنیم به نفع خودمونه یا نه. ما فقط روایت داریم و عمل. هرکس با توجه به منافع خودش میاد و روایتی توی جامعه میسازه. حالا وقایع دنیا رو با توجه به این روایت بازنمایی میکنه. مثلا نیوتون برای کارکرد جهان روایتی داره و هر داده ای بعد از اون با همون روایت بازنمایی میشه. اما الان میدونیم اون روایت درست نبوده یا حداقل در برخی وجوه درست نبوده. اما کار میکرده
یک مثال دیگر برای بازنمایی، «رنگ» هست.
ما رنگ یک شی را میتوانیم تشخیص دهیم مثلاً میگوییم این «آبی» است. ولی چیزی که به آن «آبی» میگوییم، بازنمایی از یک نور بازتاب یافته از آن شی است که طول موج خاصی دارد و به سلولهای چشم ما برخورد کرده. و این برخورد اثری در ذهن ایجاد کرده که ما آنرا به عنوان «آبی» درک کنیم.
کاملا درسته و ویتگنشتاین در کتاب در باب رنگ ها میگه که این فقط یک بازی زبانیه. مثلا همین رنگ آبی رو ما برای سالها اصلا کلمه ای براش نداشتیم و به جای اسمان ابی میگفتیم آسمان سبز یا کبود.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خود آمد و هنگام درو