کتاب آنک نام گل یکی از بهترین کتابهایی بود که طی این سالها مطالعه کردهام و به نظرم آقای اومبرتو اکو با این کتاب نشان داده است که لیاقت تمام تعریف و تمجیدهایی که ازش میشود را دارد.
داستان در مورد یک مسیحی فرانسیسی است که به صومعهای میرود. درون این صومعه اتفاقاتی رخ داده است که در ادامه به آن میپردازم.
داستان یک فضای کاملا شرلوک هولمزی دارد و باسکرویلی را میتوان هم شرلوک هولمز و هم فیلسوف قرون وسطایی دانست که طی این رمان به ما به خوبی نشان میدهد که مردم در دوران پیش از مدرنیته و در زمان گذار از قرون وسطی به دوران معاصر چه دیدگاه داشتند اما ابتدا بگذارید به شخصیتها بپردازیم تا بدانیم در چه مورد صحبت میکنیم. اگر مشغول مطالعه کتاب هستید حتما بخش ادامه را بخوانید چرا که به شما کمک میکند تا بهتر بتوانید متوجه شوید که چه میخوانید.
شخصیتهای اصلی (کارآگاهان)
- ویلیام باسکرویل (William of Baskerville):
- قهرمان داستان، راهب فرانسیسکن و مفتش سابق که اکنون تغییر عقیده داده است. او پیرو فلسفهی راجر بیکن و ویلیام اوکام است.
- نام او ادای دینی آشکار به شرلوک هلمز (داستان سگ شکاری باسکرویل) است. او نماد عقلانیت، منطق و تجربهگرایی در قرون وسطی است.
- آدسو از مِلک (Adso of Melk):
- راوی داستان، شاگرد جوان ویلیام و راهب بندیکتی. او داستان را در سنین پیری روایت میکند (زمانی که ویلیام مرده است).
- “ملک” نام صومعهای مشهور در اتریش است. نام “آدسو” از نظر آوایی شباهت زیادی به واتسون (دستیار شرلوک هلمز) دارد. او نماد ایمان ساده، معصومیت و رشد بلوغ است.
۲. مدیران و مسئولان صومعه (بندیکتیها)
- آبونه دافوسانووا (Abbone of Fossanova):
- «ابوت» یا رئیس دیر. مردی فربه، مضطرب و سیاستمدار که بیش از حقیقت، نگران آبروی صومعه و حفظ ثروت آن است. به طور کلی آبوت به معنای دیرسالار است و یک جایگاه است نه نام یا صفت.
- مالاچی یا ملاکی هیلدسهایمی (Malachi of Hildesheim):
- کتابدار ارشد. چهرهای عبوس و مرموز که با تعصب از ورود دیگران به کتابخانه جلوگیری میکند.
- “مالاچی” نام یکی از پیامبران عهد عتیق و در عبری به معنای “فرستاده من” یا “فرشته من” است.
- رمیجیو واراجینهای (Remigio of Varagine):
- سِرکلیددار یا خوان سالار (Cellarer) و مسئول تدارکات و انبار غذا.
- او سابقاً عضو فرقه بدعتگذار “دولچینیها” بوده و اکنون مخفیانه در دیر زندگی میکند.
۳. روشنفکران، دانشمندان و هنرمندان (قربانیان و مظنونین)
- خورخه بورگوسی (Jorge of Burgos):
- راهب پیر، نابینا و بسیار متعصب. او دشمن اصلی “خنده” و ارسطو است و در سایه بر کتابخانه حکومت میکند.
- این شخصیت ادای دین طنزآمیز و در عین حال تاریک اکو به نویسنده بزرگ آرژانتینی، خورخه لوئیس بورخس است (که او هم نابینا بود و رئیس کتابخانه ملی آرژانتین).
- سورینوس (Severinus of Sankt Wendel):
- گیاهشناس و مسئول داروخانه دیر. او به ویلیام در شناخت سموم کمک میکند.
- آدللمو (Adelmo of Otranto):
- تذهیبکار و نقاش حاشیه کتاب. جوانی بسیار بااستعداد.
- ونانتیوس (Venantius of Salvemec):
- مترجم متون یونانی و عربی (به خصوص متون ارسطو). او دانشمندی واقعی و شیفته دانش بود.
- برنگار (Berengar of Arundel):
- دستیار کتابدار. مردی همجنسگرا که با آدللمو رابطه داشته و تحت فشار مالاچی است.
- بِـنو (Benno of Uppsala):
- دانشجوی علم بلاغت از اسکاندیناوی. او تشنهی دسترسی به کتابهای نایاب است و برای رسیدن به آن حتی اصول اخلاقیاش را زیر پا میگذارد (در نهایت جای مالاچی را میگیرد).
- نیکلاس (Nicholas of Morimondo):
- شیشهگر و صنعتگر دیر. او عینک ویلیام را تعمیر میکند.
- آیمارو (Aymaro of Alessandria):
- راهبی بدبین و طعنهزن که مدام ایتالیاییها را مسخره میکند و معتقد است کتابخانه بیش از حد مقدس شده است.
- پاسیفیکوس (Pacificus of Tivoli) و پیتر (Peter of Sant’Albano):
- محققین دیگری که در حاشیه داستان حضور دارند.
- آلیناردو (Alinardo of Grottaferrata):
- پیرترین راهب صومعه که دچار زوال عقل شده است. حرفهای نامفهوم او درباره “مکاشفه یوحنا” کلید حل معما را به ویلیام میدهد.
۴. فرودستان و حاشیهنشینان
- سالواتوره (Salvatore):
- راهبی گوژپشت، زشترو و سادهلوح که دستیار رمیجیو است.
- او به زبانی عجیب حرف میزند که ترکیبی از لاتین، ایتالیایی، فرانسوی و … است (زبان بابل). او هم سابقاً دولچینی بوده.
- دختر روستایی (The Girl):
- دختری بینام و فقیر که برای دریافت پسماند غذا به دیر میآید و با آدسو رابطه برقرار میکند.
- او تنها شخصیت زن داستان است (به جز مریم مقدس). او نماد عشق زمینی، فقر مطلق و قربانی بیگناه جنگ قدرت مردان است. آدسو هرگز نام او را نمیفهمد.
۵. شخصیتهای تاریخی و سیاسی (مهمانان)
این افراد واقعاً در تاریخ وجود داشتهاند و اکو آنها را وارد داستان کرده است:
الف) هیئت پاپ (نمایندگان آوینیون):
- برنارد گی (Bernard Gui):
- مفتش اعظم و دشمن قدیمی ویلیام. شخصیتی واقعی و تاریخی که نویسنده یکی از معروفترین کتابهای راهنمای تفتیش عقاید است. او بیرحم، سیاستمدار و به دنبال نابودی فرانسیسکنهاست.
- کاردینال برتراند (Bertrand del Poggetto):
- رهبر هیئت پاپ و فرمانده نظامی.
ب) هیئت امپراتور (فرانسیسکنها):
- میکله چزنا (Michael of Cesena):
- رهبر کل فرقه فرانسیسکن. او درگیر جنگ مستقیم با پاپ بر سر “فقر مسیح” است.
- اوبرتینو داکازاله (Ubertino of Casale):
- رهبر معنویون افراطی فرانسیسکن و دوست قدیمی ویلیام. او مردی عارفمسلک است که همه جا شیطان و پایان دنیا را میبیند.
- ژروم کافایی (Jerome of Kaffa):
- اسقف کاتالونیا و حامی امپراتور.
۶. شخصیتهای غایب (اما تأثیرگذار)
- فرا دولچینو (Fra Dolcino):
- رهبر یک جنبش بدعتگذار که قبل از شروع داستان اعدام و سوزانده شده، اما شبح تفکرات انقلابی و خشن او همچنان بر سر شخصیتهایی مثل رمیجیو و سالواتوره سنگینی میکند.
- پاپ ژان بیستودوم (Pope John XXII):
- پاپ مستقر در آوینیون که دشمن اصلی فرانسیسکنها و امپراتور است.
- لویی باواریایی (Louis IV):
- امپراتور مقدس روم.
وقایع تاریخی رمان آنک نام گل:
بستر تاریخی رمان «نام گل سرخ» یکی از پیچیدهترین و جذابترین دورههای تاریخ اروپاست: قرن چهاردهم میلادی (اوایل دهه ۱۳۲۰). این دوره با بحران هویت کلیسا، جنگ قدرت پاپ و امپراتور، و ظهور جنبشهای فقرگرا شناخته میشود.
برای درک کامل این بستر، باید به چند لایه کلیدی بپردازیم:
۱. چرا پاپ از رم به آوینیون رفت؟ (اسارت بابلی کلیسا)
تا قرنها مقر پاپ در رم (واتیکان) بود. اما در اوایل قرن ۱۴، اوضاع تغییر کرد:
- فیلیپ چهارم (فیلیپ زیبا) پادشاه فرانسه، میخواست بر کلیسا مسلط شود و از ثروت آن مالیات بگیرد. پاپ آن زمان (بونیفاس هشتم) مخالفت کرد و حتی تکفیر شد و مورد ضرب و شتم مأموران شاه قرار گرفت.
- پس از مرگ بونیفاس و جانشین کوتاهمدتش، فیلیپ با نفوذ خود باعث شد یک اسقف فرانسوی به نام کلمنت پنجم به عنوان پاپ انتخاب شود (۱۳۰۵).
- کلمنت پنجم که از ناامنیهای رم (درگیریهای داخلی ایتالیا) میترسید و تحت فشار شاه فرانسه بود، دربار پاپ را به شهر آوینیون در جنوب فرانسه منتقل کرد.
- به مدت حدود ۷۰ سال (۱۳۰۹ تا ۱۳۷۷)، پاپها در فرانسه بودند. این دوره به «اسارت بابلی کلیسا» معروف شد، چون پاپها عملاً عروسک خیمهشببازی پادشاهان فرانسه بودند. دربار آوینیون به شدت تجملاتی، فاسد و بوروکراتیک شد.
۲. پاپ ژان بیستودوم (ژاک دوئز) چگونه پاپ شد؟
بعد از مرگ کلمنت پنجم در سال ۱۳۱۴، کلیسا وارد بحران شد. کاردینالها به دو دسته تقسیم شده بودند (ایتالیاییهایی که میخواستند پاپ به رم برگردد و فرانسویهایی که میخواستند در آوینیون بماند). به مدت ۲ سال نتوانستند پاپ جدید انتخاب کنند.
- فیلیپ پنجم (پادشاه وقت فرانسه) خسته شد. او کاردینالها را در کلیسایی در شهر لیون حبس کرد و گفت تا پاپ انتخاب نکنید، بیرون نمیآیید!
- کاردینالها برای شکستن بنبست، تصمیم گرفتند یک پیرمرد ضعیف و بیمار ۷۲ ساله به نام ژاک دوئز را انتخاب کنند. فکر میکردند او زود میمیرد و میتوانند سر فرصت بعدی تصمیم بگیرند. او نام ژان بیستودوم را انتخاب کرد.
- اما ژان بیستودوم نه تنها نمرد، بلکه ۱۸ سال با مشت آهنین حکومت کرد! او یکی از باهوشترین، پولدوستترین و اداریترین پاپهای تاریخ شد. او سیستم مالیاتگیری کلیسا را متحول کرد و خزانههای آوینیون را پر از طلا کرد.
۳. امپراتور لویی چهارم (لویی باواریایی) کیست و چه میخواهد؟
در سمت دیگر، امپراتوری مقدس روم (شامل آلمان و شمال ایتالیا) قرار داشت.
- در سال ۱۳۱۴ (همزمان با خالی بودن صندلی پاپ)، امرای آلمان هم دچار اختلاف شدند. عدهای لویی را انتخاب کردند و عدهای رقیبش را. جنگ داخلی شد.
- پاپ ژان گفت: “تا وقتی جنگ داخلی است، امپراتوری رئیس ندارد و من (پاپ) نایب امپراتور هستم.”
- لویی در سال ۱۳۲۲ رقیبش را شکست داد و خودش را امپراتور نامید.
- پاپ عصبانی شد که چرا لویی بدون اجازه او خودش را امپراتور خوانده، پس او را تکفیر کرد (۱۳۲۴).
- لویی گفت: “پاپِ واقعی، مسیح است، نه این پیرمرد پولپرست در آوینیون.” او برای مشروعیت دادن به خودش، دست به دامن روشنفکران و مخالفان پاپ شد.
۴. جنگ ایدئولوژیک: “فقر مسیح” (نقطه اتصال داستان)
این مهمترین بحث کتاب است.
- فرانسیسکنها: پیروان سنت فرانسیس آسیزی بودند که معتقد بودند راهب باید مثل مسیح فقیر باشد.
- فرانسیسکنهای معنوی (Spirituals): شاخهی افراطیتر که میگفتند کل کلیسا باید فقیر باشد و مسیح و حواریون مالک هیچ چیزی (حتی لباس تنشان) نبودند.
- چرا این خطرناک بود؟ اگر ثابت میشد مسیح مالکیت نداشته، پس پاپ هم به عنوان جانشین مسیح نباید قصر و طلا داشته باشد. این یعنی مشروعیت ثروت کلیسای آوینیون زیر سوال میرفت.
- موضع پاپ ژان: او در سال ۱۳۲۳ (کمی قبل از داستان) حکمی داد و گفت: “اعتقاد به اینکه مسیح مالکیت نداشته، بدعت و کفر است.” او شروع به سوزاندن فرانسیسکنهای معنوی کرد.
- اتحاد عجیب: لویی امپراتور (که پول و قدرت میخواست) با فرانسیسکنهای فقیر (که معنویت میخواستند) متحد شد. دشمنِ دشمن من، دوست من است.
۵. دولچینیها و فراچینیها (جنبشهای رادیکال)
در حاشیه این دعوای بزرگ، گروههای کوچک و خشنتری هم بودند که در کتاب نقش مهمی دارند (مثل گذشتهی رمیجیو و سالواتوره).
- جرارد سگاللی (Gerard Segarelli): بنیانگذار فرقه “برادران حواری” (Apostolic Brethren) در سال ۱۲۶۰. او میخواست زندگی حواریون را دقیقاً تقلید کند. کلیسا او را در سال ۱۳۰۰ سوزاند.
- فرا دولچینو (Fra Dolcino): جانشین سگاللی. او جنبش را رادیکال کرد.
- او معتقد بود آخرالزمان نزدیک است، پاپ “فاحشه بابل” است و باید تمام روحانیون ثروتمند را کشت تا جامعهای برابر و اشتراکی (بدون مالکیت خصوصی و حتی بدون مالکیت بر زنان یا به معنای دیگر اشتراک در زنان) ایجاد شود.
- دولچینو و یارانش (حدود ۳۰۰۰ نفر) به کوههای پیمونت ایتالیا (نزدیک محل داستان) رفتند و جنگ چریکی علیه کلیسا راه انداختند. آنها از ثروتمندان غارت میکردند.
- در سال ۱۳۰۷، پاپ کلمنت پنجم جنگ صلیبی علیه آنها اعلام کرد. آنها در کوه محاصره شدند، از گرسنگی گوشت همرزمانشان را خوردند و در نهایت قتلعام شدند. دولچینو و همسرش مارگارت به طرز فجیعی شکنجه و سوزانده شدند.
۶. عاقبت تاریخی شخصیتها
- پاپ ژان بیستودوم: او تا سال ۱۳۳۴ زنده ماند و در ۹۰ سالگی مرد. او هرگز نتوانست لویی را شکست دهد، اما لویی هم نتوانست او را عزل کند. او کلیسا را ثروتمندترین نهاد اروپا کرد.
- امپراتور لویی چهارم: او در سال ۱۳۲۸ به رم رسید، خودش تاجگذاری کرد و یک “ضد پاپ” (یک راهب فرانسیسکن) تعیین کرد. اما مردم رم علیه او شورش کردند (چون سربازانش گرسنه بودند و دزدی میکردند) و مجبور به فرار شد. او تا سال ۱۳۴۷ حکومت کرد و هنگام شکار سکته کرد و مرد.
- میکله چزنا (رهبر فرانسیسکنها): او تا آخر عمر در دربار لویی در مونیخ ماند و علیه پاپ نوشت. او در سال ۱۳۴۲ مرد.
- اوبرتینو داکازاله: او در سال ۱۳۲۹ یا ۱۳۳۰ به طرز مشکوکی ناپدید شد. برخی میگویند کشته شد.
- برنارد گی (مفتش): او به کارش ادامه داد و اسقف شد. کتاب معروفش “تمرین تفتیش عقاید” قرنها مرجع بود. او در سال ۱۳۳۱ در قلعهاش در فرانسه به مرگ طبیعی مرد.
- ویلیام اوکام (الهامبخش ویلیام): او هم به دربار لویی پناه برد و سالها علیه پاپ نوشت. او احتمالا در سال ۱۳۴۷ بر اثر طاعون در مونیخ مرد.
نقد و بررسی کتاب آنک نام گل
کتاب سه لایه دارد. لایه اول یک رمان جذاب پلیسی به سبک داستانهای شرلوک هلمز است. لایه دوم یک رمان تاریخی دقیق است که خواننده را به قلب قرون وسطی میبرد و لایه سوم یک اثر پست مدرن درباره نشانه شناسی و هرمنوتیک است که آنقدر نشانههای پنهان در آن وجود دارد که به سختی میتوان تمام آنها را متوجه شد.
در این کتاب برخلاف تصور بسیاری، ویلیام شخصیت اصلی نیست بلکه کتابخانه شخصیت اصلی داستان است. حتی در پایان متوجه میشویم آنک نام گل اشارهای به خود کتابخانه است. کتاب ممنوعه نیز جلد دوم بوطیقای ارسطو و به طور کلی خود دانش است.
کتابخانه که بر اساس نقشه جهان قدیم طراحی شده است یکی از استعارههای ادبیات مدرن است. فضای هزارتوی کتابخانه حسی از وحشت گوتیک را به ما منتقل میکند.
ایده مرکزی اکو این است که «کتابها در مورد چیزها حرف نمیزنند، بلکه کتابها با یکدیگر صحبت میکنند.» این ایده رانسیری است. رانسیر معتقد بود که همه چیز در همه چیز هست. به این معنا که با مطالعه یک کتاب میتوانید در مورد همه کتابها بدانید چرا که همه چیز در همه چیز هست یا به قول اکو کتابها با یکدیگر صحبت میکنند.
نقدهای تند و تیز اکو در این داستان بسیار جذاب و البته در لفافهای ظریف پنهان شده است. به عنوان مثال جایی ویلیام خطاب به آدسو میگوید «از کسانی که حاضرند برای حقیقت بمیرند بترس، چون آنها اغلب حاضرند دیگران را هم با خود (یا پیش از خود) به کشتن دهند.»
دلیل آن را ما امروز میدانیم. فاشیستهایی که چون تصور میکنند به حقیقت غایی رسیدهاند، حاضرند همه را با خود به اعماق تاریکی ببرند تا نشان دهند حقیقت تنها نزد آنهاست.
اما اکو به همینجا متوقف نشده است، او ساختارشکنیهای متعددی نیز دارد. جدای از آنکه اکو در قواعد منطقی ساختار رمان حرکت میکند، اما برخلاف داستانهای قهرمانی در رمانهای کاراگاهی سنتی، اینبار با تمام هوش و فراستی که ویلیام دارد، باز هم نمیتواند از فاجعه که همان سوختن کتابخانه است جلوگیری کند. او حتی نمیتواند جلوی یک قتل را بگیرد و در مقابل مفتش نیز ناتوان است و در نهایت دوستش (اگر بتوان نام او را دوست گذاشت) به اعدام محکوم میشود.
همچنین خود ویلیام اعتراف میکند که گاهی اشتباه کرده است. در واقع ما با یک فرد الهی که ذهنی بسیار دقیق دارد که میتواند تمام مسائل را حل کند، مواجه نیستی. ویلیام تنها یک انسان است که دقت خوبی دارد.
اما داستان نقاط ضعفی نیز دارد. به عنوان مثال صد صفحه اول داستان بسیار کند حرکت میکند. البته اکو در دفاع از خودش گفته است «من میخواستم خواننده را مجبور کنم که توبه (Penance) کند. اگر کسی نتواند صد صفحه اول را تحمل کند، لیاقت رسیدن به آخر کوهستان را ندارد.»
نقد دیگر این است که نمادها آنقدر زیاد است که شخصیتها به جای انسانهای واقعی تبدیل به تیپ شدهاند. همچنین عبارات لاتین در داستان آنقدر زیاد است که مترجمهای ایرانی برای ترجمه آن با مشکل مواجه شدهاند. البته مترجم میتوانست با نوشتن پاورقی معنای باطنی کلمات لاتین را منتقل کند که متاسفانه چنین نکرد.
اما این نقدها هیچ چیز از سترگ بودن این اثر کم نمیکند. این اثر به درستی در میان بزرگترین آثار ادبی تاریخ جای میگیرد.


