در کتاب برادران کارامازوف، قسمتی است که در آن ایوان شعری برای آلیوشا میخواند. مضمون این شعر مواجهه مسیح با کاهن مسیحی است که مفتش نیز هست. در این مواجهه شاهد آن هستیم که از نظر ایوان، مفتشهای مسیحی حتی خود مسیح را هم قبول ندارند.
در عین واحد در کتاب آنک نام گل نیز چنین مواجههای میبینیم. از یک طرف طرفداران پاپ یوهانس، که غرق در لذات دنیوی شدهاند (البته صومعه بندیکتیها نیز از نظر تجملات کم و کسری از کلیسای پاپ ندارد) در مقابل فرانسیسیهایی که معتقد به آن هستند که مالکیت از آن خداست و انسان مالک هیچ چیز نیست.
فرانسیسیها تفکر جالبی دارند. جالب نه از آن جهت که من برای اولین بار با آن مواجه شدم بلکه جالب از آن منظر که من مدتها قبل از اینکه این کتاب را بخوانم چنین نگاهی به مالکیت داشتم. مالکیت به مثابه شرط استفاده نه شرط تملیک. یعنی من این لباس را تنها برای استفاده مالک هستم اما مالک تمامیت آن نیستم.
در هر دو داستان ما شاهد حضور مفتشی هستیم. مفتشی که مسیح را محاکمه میکند (در برادران کارامازوف) و مفتشی که رمیجیو را محاکمه میکند ( در آنک نام گل)
با این حال در عین آنکه شاهد تشابهاتی میان این دو مفتش هستیم اما دو نوع جهان بینی متفاوت را به ما نشان میدهد و دو نوع تفتیش عقاید متفاوت را میبینیم.
پیشتر گفتهام که داستایفسکی به دنبال بازمسیحیگرایی در قرن بیستم بود. بنابراین موضوع برای داستایفسکی یک موضوع کاملا مذهبی بود. با این همه برای اکو احتمالا دغدغه دین هیچ جایگاهی نداشت. بنابراین هیچ بعید نیست که حتی مسیحی که ما از اکو میبینیم ابدا سویههای مذهبی نداشته باشد. در واقع داستان اکو هیچگاه لایه مذهبی ندارد. در حالی که داستان داستایفسکی کاملا مذهبی است.
در شعری که ایوان میخواند، مساله اصلی مفتش این است که مسیح اشتباه کرده است. مسیح به دنبال آزادی افراد بوده است. در حالی که به جای آنکه بر صلیب فریاد بزند «ایلی ایلی لما سبقتنی (خدای من خدای من چرا مرا رها کردی)» میتوانست معجزهای بکند و از صلیب پایین بیاید. اما از نظر مفتش، مسیح به دنبال آن نبود که مردم را به معجزه مومن کند بلکه به دنبال آن بود که آنها را به حقیقت مومن کند. از نظر مفتش داستایفسکی، این نقطه ضعف مسیح بود. مردم به دنبال معجزه هستند، انسانها هرگز به دنبال حقیقت نیستند بلکه به دنبال آن هستند که مطمئن باشند. آنها به دنبال ایمان هستند.
این همان چیزی است که کلیسا به آنها ارزانی داشته است. به مومنان به مسیح، آن چیزی را که مسیح به آنها نداده دادند. معجزه. مسیحِ کلیسا سرشار از معجزات است در حالی که مسیح واقعی با لابه بر روی صلیب از خدا کمک میخواهد.
مفتش به مسیح میگوید که تو نخواستی انسان را با معجزه بنده خود کنی، میخواستی اقدام آنها از روی اختیار باشد نه شگفت زدگی. اما نمیدانستی که اگر بار سنگین اختیار را بر دوش انسان بگذاری، در نهایت تو را انکار خواهند کرد. ما (یعنی کلیسا) اشتباه تو را اصلاح کردیم. ما بر معجزه، راز و اقتدار تکیه کردیم و به مردم حتی اجازه گناه دادیم به شرطی که با اجازه ما باشد.
از آن زمان مردم آزادانه و با طیب خاطر به مسیحیت ملحق شدند چرا که کلیسا بار سنگین آزادی را یکبار برای همیشه از روی دوش مومنان برداشت.
همینطور در مورد نان و آزادی. داستایفسکی معتقد است که کلیسا نان را به مردم داد و آزادی آنها را گرفت. پس از آن دیگر مسیحی بودن موضوعی نبود که مردم با اراده خود به آن گرایش داشته باشند. کلیسا به فساد دچار شد و شکمهایشان آنقدر از مال حرام پر شد که مسیح را نه به عنوان پیامبر که به عنوان ولی نعمت خود میبینند. مفتش میگوید که اینگونه توانسته است دین مسیح را در سراسر گیتی پراکنده کند. با گرفتن آزادی از مردم و دادن نان به آنها.
اما مسیح در چشم اکو و البته مفتشهایش یک دال تهی است که میتوان آن را با هر چیزی پر کرد. مفتش، خورخه و هرکسی که به نوعی خود را نماینده مسیح میداند، معتقد است که او میداند مسیح کیست و مسیحی واقعی اوست.
اما مساله نان و مسیح در نگاه اکو بسیار جذابتر از آن چیزی است که بتوان تصور کرد. اکو صومعه را کوهی از طلا و پر از گوشت و غلات تصویر میکند. تصویر نسبتا مشمئز کننده خوردن غذا که اکو به زیبایی آن را توصیف میکند نشان دهنده همین امر است. او راهبان را مانند خوکهای حریصی تصویر میکند که گویی هرگز طعم گرسنگی را نچشیندهآند در حالی که اربابشان مسیح، ماهها و هفتهها با غذایی اندک سر میکرد.
روستایین پایین دست از گرسنگی رو به مرگ بودند و دخترک سادهدلی که در ازای تکهای جگر گاو تن به همخوابگی با راهبان میدهد. این دختر برخلاف تصور داستایفسکی آزادیاش را نمیفروشد تا آرامش بگیرد (کمی نان گیرش بیاید و آسوده زندگی کند.) بلکه تنش را میفروشد تا نمیرد.
رابطه مفتش داستایفسکی با مردم، رابطه چوپان و گله است. او گله را به بند کشیده است و در ازای آن به آنها قدری نان میدهد. در حالی که رابطه میان صومعه اکو و مردم، رابطه ارباب و رعیت است. آنها نان را به گروگان گرفتهاند تا با آن مردم را کنترل کنند.
اما نکته این است که هرچقدر مسیح داستایفسکی، منفعل است، مسیح اکو، اگرچه دالی تهی است، اما ضامن انقلاب است. انقلابی که دولچینیها انجام میدهند و شورشی که لویی باواریایی علیه پاپ انجام میدهد همگی نشان دهنده این هستن که مسیح اگرچه میتواند در دست عدهای به ابزار سلطه تبدیل شود، اما در دست دیگری میتواند به ابزاری برای انقلاب و تحرک تبدیل شود.
مسیح داستایفسکی در نهایت بلند شده و مفتش را میبوسد و میرود. درست مانند کاری که آلیوشا میکند. این صحنه یکی از تاثر برانگیزترین صحنههای برادران کارامازوف است.
اما مسیح اکو در نهایت شکست میخورد. اما این شکست تازه شروع حمله تازه است. تهاجمهای مسیح اکو هرگز متوقف نمیشود چرا که نبرد برای آزادی توقف ناپذیر نیست.


