رمان همه چیز فرو میریزد از چینوا آچه به، پدر ادبیات مدرن آفریقا، از آن کتابهایی است که به خوبی ما را وارد دنیای عجیب و غریب مردم آفریقا میکند.
اگر از شما بپرسند از آفریقا چه میدانید، چه خواهید گفت؟ شاید میگویید مردمی هستند که پوست سیاهی دارند یا استعمار شدهاند. یا برده بودهاند و…
اما در مورد فرهنگ و اعتقادات آنها چه میدانید؟ احتمالا تصوراتی مانند این خواهید داشت که آنها آدم خوارند. یا وحشی هستند یا تمدن ندارند و…
نکته مهم این است که در واقع آفریقا محلی است که پدران ما از آنجا آمدهاند. به یک معنا همه ما آفریقایی هستیم. اما هیچ چیز در مورد این نقطه از جهان نمیدانیم.
رمان همه چیز فرو میریزد در مورد سنتها و اعتقادات مردم در آفریقا است. ما قدم به قدم با قهرمان داستان آچه به همراه میشویم. با زنهای او، با اعتقاداتش، با تلاشهایش، با بدبیاریهایش.
در این مسیر متوجه میشویم که آفریقاییها در چگونه جایی زندگی میکنند، به چه چیز اعتقاد دارند، چرا خانواده برایشان مهم است. به چه چیزهایی اهمیت میدهند و…
کتاب داستان سرراستی دارد. در یک جمله رمان در مورد قهرمانی است که در جوانی به یکی از شناخته شده ترین افراد قبیلهاش تبدیل میشود، سپس اروپاییها میآیند و همه چیز را از او میگیرند، شرافتش را، زندگیاش را و حتی خانوادهاش را.
اما از نظر من روایت اصلی داستان این کتاب را به یک کتاب قابل توصیه تبدیل نکرده است بلکه نکته مهم در این کتاب آن است که ما در خلال این داستان با آفریقا یا حداقل یکی از صدها و هزاران قبیله در آفریقا آشنا میشویم.
یکی از نکات مهمی که توجهم را جلب کرد این بود که این قهرمان که ادعا میکرد در بسیاری از نبردها پیروز شده است و افراد زیادی را کشته است، تنها ۱۲ نفر را کشته بود.
این تعداد همان تعدادی است که تنها در یک انفجار ساده امروزه کشته میشوند. در واقع امروز تنها یک بمب ساده میتواند بیش از صد نفر را بکشد. یک بمب اسرائیل در یک بیمارستان تنها در چند ثانیه ۱۰۰۰ نفر را میکشد. یک اپراتور آماتور پهپاد در یک روز به راحتی این تعداد افراد را میکشد.
این مساله نشان میدهد که «مرد سفید» چگونه با باز کردن در جعبه پاندورای کشتار جمعی به تنهایی توانسته از بدویترین و وحشیترین قبایل آفریقا وحشیتر، بدویتر و نابودکنندهتر باشد.
این کتاب را بخوانید تا بیشتر با آفریقا آشنا شوید. شاید دریچهای باشد برای ورود به دنیای پر رمز و راز آفریقا. از آچه به یک کتاب دیگر نیز دارم به اسم «دیگر آرامشی نیست» به زودی آن را نیز خواهم خواند.