تحلیلی روانشناختی بر سینمای جنگ: چرا جنگ در سینما و واقعیت متفاوت است

159
0

شاید برای شما هم این سوال پیش آمده باشد که چرا هنوز در سینمای هالیوود و حتی سینمای کشورهای دیگر، تصویر جنگ اغلب با درگیری تن‌به‌تن، مبارزه چهره‌به‌چهره، و خشونت نزدیک همراه است؟ چرا وقتی واقعیت جنگ مدرن بیشتر با پهپاد، موشک‌های دوربرد، جنگ سایبری و فرماندهی از پشت مانیتورها تعریف می‌شود، فیلم‌هایی مثل “نجات سرباز رایان”، “1917”، یا “جان ویک” هنوز هم با مشت و اسلحه و شمشیر روایت می‌شوند؟

حتی به شکل احمقانه‌ای هنگامی که هالیوود می‌خواهد جنگ میان انسان‌های فضایی (در ترنسفورمرز یا جنگ ستارگان) را نمایش دهد، به جای سلاح‌های کشتار جمعی یا سلاح‌های خطرناک و دوربرد، از شمشیر استفاده می‌کند. این پرسشی است که ما را به لایه‌های عمیق‌تری از روان‌شناسی جمعی، اسطوره‌شناسی مدرن، ساختار سینما و حتی فلسفه معنا در زمانه بحران می‌برد.

1. از نبرد تا نمایش: چرا تن‌به‌تن؟

درام انسانی، در اصل، مبتنی بر تنش و تصمیم است. سینما به عنوان رسانه‌ای حسی و احساسی، نیاز دارد تا مخاطب را درگیر “لحظه” کند؛ لحظه‌ای که در آن تصمیم، ترس، خشونت، و بقا همگی در یک نقطه به اوج برسند. درگیری فیزیکی دقیقاً چنین نقطه‌ای است.

وقتی دو سرباز در سنگر یا در دل میدان مین با هم درگیر می‌شوند، مخاطب می‌تواند زخم را ببیند، عرق و خون را حس کند، تردید را در چهره افراد درک کند و…

اما جنگ از راه دور این قابلیت را از بین می‌برد. فشار دادن یک دکمه در یک اتاق فرمان برای شلیک موشک، از نظر روایی، هیجان و درام تولید نمی‌کند. در نتیجه، حتی وقتی واقعیت عوض شده، سینما ترجیح می‌دهد به “درام انسانی” وفادار بماند.

اگرچه ما در سینما شاهد ژانرهایی هستیم که در آن سیاستمداران با تردیدهایی در زمینه حمله یا عدم حمله مواجه هستند. به عنوان مثال فیلم «تاریک ترین ساعت» که نشان دهنده تردید چرچیل برای ورود به جنگ با آلمان نازی است. اما این فیلم را نمی‌توان در ژانر فیلم‌های جنگی قرار داد.

2. سینما به عنوان اسطوره‌ساز، نه بازتاب واقعیت

همانطور که رولان بارت گفته است، سینما تنها بازتاب واقعیت نیست؛ بلکه “اسطوره می‌سازد”. قهرمان سینمایی اغلب نه بازتاب یک سرباز واقعی، بلکه تصویر آرمانی از “کنشگر انسانی” است. کسی که تصمیم می‌گیرد، می‌جنگد، و پیروز می‌شود.

در جنگ‌های مدرن اما چنین کنشگری محو شده است. در این جنگ‌ها عملیات‌ها تماما ماشینی شده‌اند. تصمیمات از بالا گرفته می‌شود و فیگور سرباز در این میان هیچ تصمیمی ندارد که بگیرد. همچنین پدیده مرگ تنها به خاطر تصادف است و یک واقعه آماری است.

هنگامی که پهپادها حرکت می کنند، هنگامی که موشک‌ها به پرواز در می‌آیند معلوم نیست هدف کجاست. همچنین معلوم نیست پدافند کدام بخش از موشک‌ها و پهپادها را منهدم می‌کند.

بنابراین مرگ در جنگ‌های مدرن تنها بر اثر تصادف است و از آن بدتر فرد هیچ مقاومتی در این باره نمی‌تواند انجام دهد. این مرگ بی‌معنا دشمن سینما است.

اما سینما نمی‌خواهد مرگ را بی‌معنا نشان دهد. در روایت تن‌به‌تن، مرگ معنا دارد: مرگ در اثر تصمیم، شجاعت یا اشتباه. این همان چیزی است که مخاطب نیاز دارد: بازسازی معنا در دل بی‌معنایی.

3. بدن، اختیار، و ترس از بی‌قدرتی

سینمای جنگی یک نوع واکنش روان‌شناختی هم هست: تلاشی برای بازگرداندن “بدن” به مرکز میدان. در عصر پهپاد، بدن انسانی کنار رفته. اما سینما هنوز بدن را می‌خواهد. بدنی که زخمی است، مقاوم است و از همه مهم‌تر قهرمان است.

این بازگشت به بدن، نوعی واکنش به اضطراب مدرن است: اضطراب از اینکه انسان دیگر بر سرنوشتش سوار نیست. در سینما، قهرمان هنوز می‌تواند مشت بزند، تصمیم بگیرد، و پیروز شود. اما در جنگ واقعی، یک الگوریتم ممکن است تصمیم بگیرد که چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند.

در جنگ‌های مدرن مهم نیست که سرباز چقدر توانایی بدنی دارد. اما در سینما همچنان تلاش بر این است که قدرت بدنی، توانایی ذهنی و… به عنوان وجه ممیزه پیروزی و شکست نمایش داده شود.

4. جاناتان شِی و معنای ازدست‌رفته جنگ

در اینجا باید به نظریات عمیق جاناتان شِی، روان‌پزشک آمریکایی و نویسنده کتاب‌هایی چون “آشیل در ویتنام” اشاره کنیم. شِی که سال‌ها با کهنه‌سربازان جنگ ویتنام کار کرده، نشان می‌دهد که PTSD تنها ناشی از مواجهه با خشونت نیست؛ بلکه از مواجهه با بی‌معنایی است. زمانی که سرباز احساس می‌کند بر روی مرگ و زندگی خود کنترل ندارد، تصمیمات را افراد رده بالای فاسد می‌گیرند. کسانی که هرگز در میدان نبرد نجنگیده‌اند و هیچ تهدیدی هم برای آنها وجود ندارد. یا زمانی که تصور می‌کنند مرگ دوستانشان بی‌دلیل بوده است.

در این حالت، روح سرباز فرو می‌پاشد. شِی نشان می‌دهد که چرا تجربه حماسی جنگ در یونان باستان (مثل آشیل و اودیسه) به سرباز معنا می‌داد، ولی جنگ مدرن فاقد آن است. در نتیجه، سینما با نمایش جنگ‌های تن‌به‌تن، در واقع تلاشی ناخودآگاه برای بازسازی همان ساختار معنابخش است.

5. جنگ سایبری و فقدان درام

از منظر ساختار روایی، جنگ‌های مدرن بسیار ضددرام هستند:

  • پایان سریع و بی‌مقدمه
  • فاقد تنش تدریجی
  • بی‌چهره بودن دشمن
  • بدون مسئولیت شخصی

در سینما، قهرمان باید “رنج” بکشد. باید انتخاب کند، اشتباه کند، ببازد، برگردد و پیروز شود. اما وقتی کل نبرد در یک دیتا سنتر اتفاق می‌افتد، هیچکدام از این مراحل رخ نمی‌دهد.

در فیلم‌هایی مانند ماموریت غیرممکن یا اسنودن یا حتی ماتریکس که جنگ در واقع بر روی سرورها و پشت کامپیوترها انجام می‌شود، با این حال برای اضافه کردن عنصر درام شاهد آن هستیم که تعقیب و گریز‌ها و زد و خوردهایی انجام می‌شود.

دلیل این مساله باز می‌گردد به همان نیاز انسان به درام. در واقع درام در جنگ‌های واقعی در حال کمتر و کمتر شدن است.

6. بازار، انتظار، و لذت بصری

نباید فراموش کنیم که سینما یک صنعت است و باید چیزی ارائه کند که مخاطب می‌پسندد. در واقع سینما نه منعکس کننده واقعیت بلکه برسازنده واقعیت است.

سینما ابزاری برای انتقال پیام نیست بلکه خود پیام است. به همین خاطر است که سینمای جنگ نه به دنبال بازنمایی آنچه واقعا در جنگ‌ها رخ می‌دهد بلکه به دنبال جذب مخاطب است.

البته تلاش‌هایی برای بازنمایی جنگ‌های واقعی مدرن انجام گرفته است. فیلمی مثل “Eye in the Sky” که جنگ مدرن و از راه دور را تصویر می‌کند، مخاطب کمتری جذب کردند. چرا که ریتم این فیلم کند بود، تصویری از قهرمان نداشت و از همه مهم‌تر مساله اخلاق در آن بسیار پیچیده‌تر از آن بود که مخاطب عام بتواند درک کند.

برعکس، فیلم‌هایی که هنوز “جنگ بدنی” را نشان می‌دهند، پرفروش و همه‌فهم هستند. اخلاق در این فیلم‌ها کاملا مشخص و واضح است. نقش منفی کاملا مشخص است و قهرمان در آن واضح است.

به همین خاطر بیننده نیازی به تفکر زیاد برای درک سیاه و سفیدی ندارد. در حالی که به طور کلی در جنگ‌های مدرن فاصله میان خیر و شر بسیار باریک است. بمباران یک منطقه بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسانی نابود می‌شوند، مساله اخلاق را بسیار پیچیده می‌کند.

اگر هنگامی که قهرمان فیلم با وجود ضعف‌ها و شکست‌ها، می‌تواند ضدقهرمان را شکست دهد و باعث شور و هیجان در سینما شود، هنگامی که یک بمب به ساختمانی می‌خورد و حجم عظیمی از خرابی ایجاد می‌کند، کمتر کسی هیجان زده می‌شود.

چرا که مشاهده خرابی ساختمان سوالات پیچیده اخلاقی با خود به همراه می‌آورد و قطعا بسیاری با آن مخالف خواهند بود. منطق بازار نمی‌تواند چنین چیزی را بپذیرد.

7. اسطوره قهرمان در برابر واقعیت سرباز

سینما به قهرمان نیاز دارد. اما در جنگ مدرن، قهرمان کجاست؟ کسی که در اتاق فرماندهی دکمه را می‌زند؟ یا برنامه‌نویسی که الگوریتم جنگی نوشته؟ در این سیستم قهرمان‌ها نامرئی هستند. انتخاب‌ها جمعی و ماشینی هستند و پیروزی‌ها بدون چهره است.

در نتیجه، سینما به عقب برمی‌گردد: به سربازی که شمشیر دارد، یا حتی به مبارز خیابانی که با مشت از حقش دفاع می‌کند.

این عقب گرد تا زمانی انجام می‌شود تا فیگور سرباز به فیگوری قهرمان و قابل لمس برای همه تبدیل شود.

8. جنگ به عنوان آزمون فردی

یکی دیگر از دلایل بازنمایی تن‌به‌تن، بازگشت به ایده جنگ به عنوان آزمون شخصیت است. در روایت‌های قدیمی، جنگ صحنه‌ای برای اثبات شجاعت، وفاداری و اخلاق بود. این ایده هنوز در ناخودآگاه جمعی زنده است. درگیری از راه دور، این آزمون را بی‌اثر می‌کند. چون دیگر فاعلی نیست؛ فقط سیستم است.

9. دیدگاه اگزیستانسیالیستی

از منظر اگزیستانسیالیسم، انسان در جهانی پوچ و سرد باید خودش معنا خلق کند. در جنگ مدرن، این معنا از او گرفته می‌شود. اما در جنگ چهره‌به‌چهره، انسان هنوز فرصت دارد که تصمیم بگیرد، شکست بخورد و انتخاب اخلاقی داشته باشد.

این همان چیزی است که سینما حفظ می‌کند: “امکان” معنا در دل بی‌معنایی. هنگامی که قهرمان سینما پیروز می‌شود یا در آستانه پیروزی است، همچنان می‌تواند تصمیم خود را تغییر دهد. می‌تواند انتخاب اخلاقی یا حتی غیر اخلاقی بگیرد.

اما هنگامی که پهپاد یا موشک شلیک می‌شود، یا هنگامی که جنگنده به پرواز درمی‌آید، تمام بنیان‌های اخلاق در هم می‌ریزد.

10. آینده سینمای جنگ: از بدن تا کد

آیا ممکن است سینما روزی بتواند جنگ سایبری یا الگوریتمی را نیز دراماتیک و انسانی کند؟ شاید. فیلم‌هایی مثل “Black Mirror” یا “Devs” تلاش‌هایی در این مسیر بوده‌اند. اما هنوز نیاز به بازسازی فرم روایی داریم؛ فرمی که در آن بتوان الگوریتم‌ها را شخصی‌ کرد، انتخاب را به فرد بازگرداند و بی‌چهره‌ها را چهره‌دار کرد.

تا آن روز، جنگ سینمایی همچنان تن‌به‌تن خواهد ماند؛ چون تنها در این میدان است که بدن، معنا، و تصمیم به هم می‌رسند.

سینما نیاز دارد که جنگ را معنا کند، حتی اگر جهان واقعی آن را بی‌معنا کرده باشد. نبرد تن‌به‌تن در سینما، بازسازی اختیار انسانی است؛ پاسخ روان‌شناختی به اضطراب فناپذیری در عصری که تکنولوژی انسان را به داده‌ای در یک شبکه تقلیل داده است. این وفاداری به مبارزه فیزیکی، نه عقب‌ماندگی، بلکه تلاشی است برای حفظ چیزی انسانی در جهانی که به سرعت غیرانسانی می‌شود.

دقیقا به همین دلیل است که مخاطب سینما خصوصا سینمای جنگی و اکشن در حال کاهش است. سینما به تدریج در حال دور شدن از حیات انسان است. در واقع منطق سرمایه روز به روز سینما را انتزاعی‌تر کرده است و اجازه نمی‌دهد سینما به طور قابل لمسی بیان کننده دنیای امروز باشد.

دلیل آن این است که جهان انسان در حال تهی شدن از درام و تراژدی است. آمار و ارقام جای خود را به تجربه مستقیم داده‌ است.

جنگ در جهان امروز تنها آمار و ویرانی است در حالی که در سینما همچنان جنگ درگیری میان نیروهای خیر و شر است.

ارائه آمار در سینما کسل کننده است اما سینمای اکشن امروز نیز خالی از واقعیت است. این پارادوکس مهمی است که سینمای جنگی امروز با آن روبرو است و تا زمانی که با آن مواجه نشده است نمی‌تواند تغییری در فرم و محتوا ایجاد کند.

عضویت در خبرنامه !

Ahmad Sobhani
نوشته شده توسط

Ahmad Sobhani

فینسوف کیه؟
احمد سبحانی هستم، فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی شیمی از دانشگاه فردوسی و ارشد MBA از دانشکده علوم اقتصادی تهران و خرده دستی هم به قلم دارم.
اینجا تجربیات و دانسته‌هام رو در زمینه‌های مختلف از فلسفه و اقتصاد تا سیاست و جامعه با شما به اشتراک میذارم. همینطور کتاب‌هایی که خوندم و فیلم‌هایی که دیدم رو با هم بررسی می‌کنیم.
گاهی هم داستان می‌نویسم که خوشحال میشم بخونید و در موردشون نظر بدید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

advanced-floating-content-close-btn