ابزورد چیست و چرا امر ابزورد به معنای امر پوچ نیست؟

181
0

واژه ابزورد absurdus از دو بخش ab به معنای دور از و surdus به معنای کر یا ناشنوا تشکیل شده است. در موسیقی ابزورد به نت‌هایی گفته می‌شود که خارج از هارمونی کلی موسیقی هستند.

این کلمه از سال ۱۵۵۰ وارد زبان فرانسه شد و معنای اولیه آن برای توصیف داروهایی بود که اثرگذار نبودند.

اما کیرکگور و بعدها در منتهی درجه آن آلبر کامو در مورد ابزوردیسم صحبت کردند و به آن معنای جدیدی بار کردند.

اما ابزوردیسم چیست؟ آیا به معنای پوچی و بی‌معنایی است؟

ابزوردیسم و تفاوت آن با پوچی

هنگامی که ما می‌گوییم چیزی پوچ است، یعنی هیچ معنایی ندارند. به عنوان مثال کلمه بلوفلنگ در هیچ زبانی معنا ندارد. این یک کلمه پوچ است.

زیرا اگر من به هرکس این کلمه را بگویم متوجه منظورم نمی‌شوم. اما همین الان که شما این کلمه را خواندید، ما به یک جامعه تبدیل شدیم که همگی این واژه را می‌شناسیم.

در واقع اگر من با شما در مورد بلوفلنگ صحبت کنم، دیگر یک کلمه پوچ نیست. بلکه یک کلمه ابزورد است.

در واقع بلوفلنگ اگرچه معنایی در جهان خارج ندارد اما در بین ما معنا دارد و ما می‌توانیم این معنا را به سایرین منتقل کنیم.

سیزیف را به خاطر بیاورید. کار سیزیف معنایی ندارد. پوچ است. اما از نظر سیزیف این کار معنا دارد. در واقع معنای سیزیف همین کار پوچ را کردن است. سیزیف چیزی جز این کار پوچ نیست.

فرض کنید به یک کلیسا می‌روید و چند نفر را می‌بینید که مشغول خواندن اوراد هستند. شما از معنای آن اوراد هیچ چیز نمی‌دانید. (از آنجایی که اوراد به زبان لاتین هستند، احتمالا کسانی که در کلیسا هستند نیز معنای آن را نمی‌دانند)

بنابراین از نظر شما کل وضعیت، یک وضعیت پوچ و بی‌معناست. اما در درون خود اعضای کلیسا، ما معنا را مشاهده می‌کنیم.

پس رویکرد ابزورد نه به معنای پوچی و بی‌معنایی بلکه به معنای یافتن معنا در بی‌معنایی است.

در نمایشنامه ابزورد در جستجوی گودو، ما می‌بینیم که هر دو نفر می‌دانند که گودو نیامده و نمی‌آید.

اما باز هم در پایان نمایش همچنان انتظار گودو را می‌کشند.

در واقع در انتظار گودو بودن امری پوچ است. اما معنای زندگی ولادیمیر و استراگون همین کارپوچ است. آنها چیزی جز همین انتظار بی‌نهایت نیستند.

(طنز بکت در مورد ادعای برخی مبنی بر اینکه خودکشی راه نجات است، در این داستان یکی از استثنایی‌ترین بخش‌های نمایشنامه است.)

پس امر ابزورد به معنای پوچی یا بی‌معنایی نیست. بلکه به معنای یافتن معنا در جهانی بی‌معناست. توجه به این نکته که اتفاقا معنای زندگی ما در همین بی‌معنایی است. معنای زندگی ما همین زندگی بی‌معناست.

پس به جای اینکه مدام به دنبال معنا و دلایل منطقی بگردیم. بهترین کار این است که این بی‌معنایی را قبول کرده و با آن کنار بیاییم.

دیدگاه ابزورد از نگاه فلاسفه مختلف

سورن کیرکگور معتقد است که اتفاقا ایمان در همین بی‌معنایی نهفته است. تلاش برای یافتن معنایی منطقی در دین تلاشی عبث است. در واقع از نظر کیرکگور پارادوکس ایمان همین بی‌معنایی و بی‌منطقی آن است.

اینکه من هرروز ۵ نوبت نماز بخوانم و اورادی را تکرار کنم که معنای دقیق آن را نمی‌دانم، کاری پوچ به نظر می‌رسد. اما از نظر کیرکگور، اتفاقا معنای ایمان همین است که اینکار را بکنم، نه به دلیل آنکه معنای آن را می‌دانم یا می‌خواهم معنایی برای زندگی‌ام پیدا کنم. بلکه این کار را انجام می‌دهم چون معنای آن در همین بی‌معنایی نهفته است.

از نظر کیرکگور، ابراهیم یا قاتل است یا مومن. کاری که ابراهیم کرد یا منتهی درجه قساوت است، یا منتهی درجه ایمان. با این همه اگر کار ابراهیم را در این بستر ببینیم که ابراهیم آن کار را کرد نه به دلیل آنکه معنای آن را می‌دانست بلکه دقیقا به این دلیل که معنای آن را متوجه نمی‌شد، متوجه می‌شویم که چرا ابراهیم شهسوار ایمان است.

فردریش نیچه نیز (که عمدتا به اشتباه به عنوان یک نهیلیست شناخته می‌شود) در باب همین ابزورد بودن جهان صحبت کرده است.

نیچه معتقد است که انسان‌ها با کشتن خدا، آخرین منبع معنا در جهان را از بین بردند اما خود هنوز آماده پذیرش جایگاه خدا نبودند. بنابراین در یک بی‌معنایی و پوچی غوطه ور شدند. اما راه‌حل نیچه نه تسلیم شدن به این پوچی (و احتمالا خودکشی) بلکه خلق معنا از دل پوچی است. کاری که زرتشت و ابرانسان می‌کند.

در مورد ابزوردیسم در نگاه کامو نیز صحبت کردم. اما مهم‌ترین نگاه را توماس ناگل به مقوله ابزوردیسم دارد. ناگل می‌گوید که زمانی که جدی هستیم، همه چیز را ابزورد می‌بینیم. در حالی که اگر از بیرون نگاه کنیم، می‌بینیم که همه‌چیز چقدر مضحک است.

ناگل راه‌حل برون رفت از نگاه ابزورد را نگاه از بیرون و شوخ طبعی می‌داند. (دقیقا همان نگاهی که بکت به ابزوردیسم دارد.)

در واقع هیچکدام از جملات استراگون و ولادیمیر معنایی ندارند. درست مانند زندگی ما. طنز ماجرا دقیقا همین است.

وقتی ما از بیرون نگاه می‌کنیم همه چیز ابزورد و البته طنز آلود دیده می‌شود. اما قطعا اگر ما درون منطق ولادیمیر و استراگون بودیم، متوجه می‌شدیم که انتظار برای گودو نه یک مساله طنز و شوخی بلکه اتفاقا یک مساله بسیار جدی است که هرروز باید به آن اندیشید و به دنبال آن بود.

پس بهترین کار چیست؟ اینکه هر لحظه از بیرون به منطق زندگی‌مان نگاه کنیم، به پوچ بودن آن پی ببریم، به آن بخندیم. دوباره به درون زندگی بازگردیم. نه ناامید شویم و نه به دنبال معنا باشیم. صرفا بخندیم.

زیست در زمانه ابزورد

سوال بعدی این است که در این زمانه ابزورد که هیچ معنایی نمی‌توان برای زندگی یافت، چگونه باید زیست؟

پاسخ این است که مهم‌ترین کاری که باید کرد این است که اول ابزورد بودن این جهان را بپذیریم. هر نوع معنایی برای هرکاری که می‌کنیم بی‌معناست.

پس باید کار را در بی‌معنایی آن جستجو کرد. سیزیف هنگامی که سنگ را به بالای کوه می‌برد، لبخند می‌زند. نه به این خاطر که احمق است بلکه به این خاطر که می‌داند معنای سیزیف بودن همین است.

پس من نیز هنگامی که کاری می‌کنم به جای آنکه به هدف و غایت آن فکر کنم، بهترین کار این است که متوجه باشم معنای وجود من در همین کار است. من این کار را می‌کنم تا معنا داشته باشم.

شاید ندانم کجا و شاید ندانم به چه میزان، اما می‌دانم که معنا خواهم داشت حداقل از نگاه خودم.

پیش‌تر در مورد کار و اینکه چگونه کار آزاد می‌کند در پادکست فینسوف صحبت کرده‌ام.

در روانشناسی موفقیت امروز به شما می‌گویند که کار را برای رسیدن به هدفی بکنید. اما در دنیایی که هیچ هدف و غایتی ندارد، هدف داشتن احمقانه است.

می‌گویند هرروز روتین پوستی داشته باشید تا جوان و شاداب بمانید. می پرسی چرا؟ هیچ جوابی ندارند اما من دارم.

من می‌گویم روتین پوستی داشته باش تا روتین پوستی داشته باشی. نه به خاطر اینکه یکی از هزاران کار را تیک بزنی. بلکه به این خاطر که کاری کرده باشی.

اینگونه است که فردی هرروز صبح به مدت‌ ماه‌ها انگشتانش را بی هدف بر روی کلاویه‌ها می‌زند اما یک روز صبح به یکباره می‌تواند باخ یا شوپن را بدون ایراد بنوازد.

چرا؟ با تهییج کردن مداوم خود به انجام کاری؟ با دادن جوایز روزانه به خودش تا انگیزه بیرونی ایجاد کند؟ نه

تنها به این دلیل ساده که این کار را می‌کند تا این کار را کرده باشد.

در متن زیر بیشتر در این باره صحبت کرده‌ام.

و در نهایت یک راه برای زندگی ابرانسانانه وجود دارد و آن عشق به سرنوشت است. نه پذیرفتن آن و نه نادیده‌ گرفتن آن. بلکه عشق به سرنوشت.

عضویت در خبرنامه !

Ahmad Sobhani
نوشته شده توسط

Ahmad Sobhani

فینسوف کیه؟
احمد سبحانی هستم، فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی شیمی از دانشگاه فردوسی و ارشد MBA از دانشکده علوم اقتصادی تهران و خرده دستی هم به قلم دارم.
اینجا تجربیات و دانسته‌هام رو در زمینه‌های مختلف از فلسفه و اقتصاد تا سیاست و جامعه با شما به اشتراک میذارم. همینطور کتاب‌هایی که خوندم و فیلم‌هایی که دیدم رو با هم بررسی می‌کنیم.
گاهی هم داستان می‌نویسم که خوشحال میشم بخونید و در موردشون نظر بدید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

advanced-floating-content-close-btn